اينرو براى درك گفتگوى مشاجرهآميز ما به آنژ متوسّل شد ، و پزشك كه تا حدّى به زبان تركى آشنا بود ماجرا را براى او بيان كرد . به كشيش گفتم رضا هستم كه مقامات محل به شكايت اين شرير فتنهجو رسيدگى كنند ، اما اين بدسرشت خيانتپيشه پيشنهاد مرا نمىپذيرد و مىخواهد موضوع را به دادگاه آكالزيكه بكشاند .
در اين هنگام گروهى از مردم گرجستان به شنيدن قال و قيل ما گرد آمدند ، و چون پيشنهاد مرا منطقى و مستدل دانستند كوشيدند مگر آن گم كرده راه دور از مردمى را به قبول آن تشويق كنند ، امّا هرچه بيشتر در اينباره با او سخن گفتند او فزونتر جسارت و وقاحت مىكرد . گستاخيها و بىشرميها و تهديد وى چنان منقلبم كرد كه ناگهان از خود به در شدم و خطاب به او گفتم : اى خائن فرومايه ، يقينم شد كه تو غير از فتنهانگيزى و شرارت خيال ديگر در سر ندارى ، اكنون به تو نشان مىدهم كه هرگز نمىتوانى مرا به آكالزيكه بكشانى . آنگاه براى نشان دادن خشم و جرأت خود شمشير از نيام به در كردم و بر او تاختم . حاضران دستم را گرفتند . آن خيانتگر دزد از حملهء من چنان در وحشت افتاد كه شتابناك و لرزان به زحمت خود را از چنگم رها كرد و گريخت .
مىدانستم كه اين رشته سر دراز دارد ، و آن تبهكار وحشتآفرين دست از سرم بر نمىدارد از اينرو در انديشهء فرار افتادم اما خوانسالار ژاناتل مرا از اين خيال منصرف كرد ؛ دل و جرأتم داد و گفت هيچ قدرتمند صاحب نفوذى جرأت ندارد در خانهء خداوندگار من به تو آسيب برساند ؛ و هرگز تركان براى دستگيرى تو به خانهء مخدوم من نمىآيند .
پس آنگاه با دو روحانى كاپوسن براى تعيين وظايف آيندهء خود به مشورت نشستيم . نتيجه اين شد كه آنژ روز بعد به طرف مينگرلى حركت كند و من و ژوستن ليوورن (
justin de livourne
) همان راهب كاپوسنى كه به جستجوى من دنبالم آمده بود همانجا بمانيم . علّت اتخاذ اين تصميم مبتنى بر اين بود كه هرچند جستجو كرديم نه چند اسب براى خريدن يافتيم ، و نه براى كرايه كردن ، و يقين داشتيم كه در مينگرلى نيز اسب پيدا نمىكنيم . از اينرو خودم از سر ناچارى ماندم و اسبها را خالى فرستادم تا رفيقم از آن استفاده كند .
روز دوّم ، آنژ و ديگر همراهانى كه از تفليس با من آمده بودند ، و همهء اسبها به