درخت مىگذشت . پس از پيمودن شش فرسنگ به ده كوچكى كه بر كنار نهر عظيمى بود فرود آمديم .
روز بيست و هفتم با قايق از اينرود گذشتيم ، و براهى درافتاديم كه همانند و دنبالهء راه روز پيش بود . بعد از طىّ سه فرسنگ ، راه كوهستانى به آخر رسيد و به دشتى گستردهدامن و خوشمنظر كه پايانش نمايان نبود رسيديم ، و در ديهى به نام سزانو (
sesano
) رحل اقامت افگنديم . عرض اين دشت در سراسر طول متجاوز از يك فرسنگ بود . آب فراوان داشت . خاكش حاصلخيز بود ، و دامنهاش به مينگرلى مىپيوست . اين دشت وسيع و خوش آب و هوا و زيبا بهترين ناحيههاى كشور ايميرت است . كوههايى كه اين سرزمين را احاطه كرده همه پوشيده از درختان ستبر و سر به آسمان افراشته است . در اين دشت و دامنههاى كوههاى پيرامون آن ديهها ، آباديها و مزارع زياد ديده مىشد . زيرا سراسر خاكهاى اين ناحيه مستعد كشاورزى است ؛ مخصوصا براى داير كردن تاكستان استعداد و قابليّت زياد دارد . در اين محدوده هوا در نهايت اعتدال ، و هميشه بهار است ، و برف كم مىبارد . كاخ عمّه پادشاه ايميرت كه زن پيرى بود . نزديك سزانو بود و در آنجا زندگى مىكرد . وقتى ما وارد اين ده شديم اين پيرزن بيمار بود . همين كه از ورود يك كاپوسن به ده آگاه شد كسى را به دنبال او فرستاد تا به درمانش بپردازد . چون آباء كاپوسنها همه دوا همراه خود دارند و به بيماران مىدهند . مردم اين حدود برآنند كه همهء آنان علاج كردن بيماران را مىدانند و مىتوانند . آنژ پزشك به اميد اينكه از آن بانوى متشخّص براى پيشبرد مقصود كمك بگيرد به ديدارش شتافت ، هنوز دو ساعت از رفتن او نگذشته بود كه يك كاپوسن همراه يك راهنما كه هر دو بر اسب سوار بودند بر من وارد شدند . از ديدنشان سخت در شگفت شدم . اين راهب از راه دور آمده بود تا مرا از نقشهء شومى كه نوكر سابق خيانتگرم دربارهء من طرح كرده بود آگاه كند . وى گفت پس از آنكه تو آن تبهكار بدانديش را راندى از تفليس به گورى آمد ، آنچه را دربارهء كار و هدف تو مىدانست برملا كرد .
اكنون سوگند ياد كرده تا ترا از ميان برندارد آرام نگيرد . حالا ناپيدا شده و معلوم نيست به كجا رفته است .
اين خبر براى من غيرمترقّب نبود و زياد موجب تعجبم نشد . زيرا گمان مىبردم كه آن بدگوهر ناسزاوار فتنهانگيز تا مرا به گونهاى گرفتار زحمت و دردسر نكند آرام و قرار نمىگيرد . آنگاه از راهب خواهش كردم در آن روزهاى پرآشوب و پرهراس مرا