تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
بيرون آوردم ، در جعبه‌اى نهادم ، و با آنچه با خود داشتم به رئيس هيأت مبلّغان سپردم . چون وضع كلشيد كاملا ناآرام و نابسامان بود يقين داشتم كه هيچ كس اسب به من كرايه نمىدهد . سرانجام طمع دو تن از ستورداران را با دادن پول زياد تيز ، و آنان را راضى كردم چند اسب تيزگام به ما كرايه بدهند . آنان به شرط اين‌كه اگر در طىّ مسافرت بر اثر وقوع حادثه‌اى اسبهايشان از دستشان رفت بهاى ستوران و زين و برگشان را بپردازم ، به اين معامله راضى شدند . روز بيستم من و آنژ و يكى از خدمتگزاران گروه كه از مردم كوتاتيس بود و بيش از هزار بار به كلشيد رفته بود و همهء نقاط را به خوبى مىشناخت سفرمان را آغاز كرديم . اين خدمتگر مردى وفادار و صميم و امين و مورد اعتماد بود ، و رئيس گروه از آن وى را همراه من كرده بود كه اگر اتفاقا با مشكلى يا حادثه‌اى رويارو شدم مرا يارى دهد . عدهء ما در اين سفر جمعا پنج نفر بود . دو تا از اسبها را من و آنژ سوار شديم و دو تا را به حمل اثاثه و مواد خوراكى اختصاص داديم ، و به هركس كه از حال و كارمان مىپرسيد مىگفتيم براى نجات دادن ته‌آتن‌ها به كلشيد مىرويم . من پيش از آن‌كه از تفليس بروم نوكرم را مرخص كردم . اين مرد بدكنش خيانتگر بيش از هزار بار مرا به زحمت و دردسر انداخته بود و افزون بر ده بار به قصد جانم برخاسته بود . پيش از اين شرح كردم كه در قونيّه چه بلا بر سرم آورد . كاپوسنها به من توصيه كردند از او شكايت كنم و تا هنگام بازگشتنم به زندانش بيندازم . اما عطوفت و رأفتى كه خداى بزرگ در وجود من سرشته وادارم كرد بر او ببخشايم و از خطايش درگذرم . اين انديشه در دلم پديد آمد كه اگر در چنين حال و هنگام ، بر او سخت بگيرم گرفتار خشم و غضب خداى مىشوم . از اين‌رو حقوق تمام مدتى را كه پيش من بود به وى پرداختم و هنگامى كه قصد جدا شدن داشت يكايك خيانتها و خدعه‌ها و بديهايى را كه نسبت به من كرده بود برشمردم ، و به خوشرويى و خيرانديشى از او خواهش كردم كه از اين پس از شرانديشى و زشتكارى و مردم‌گزايى بپرهيزد ، و پيوسته بر آن باشد كه نسبت به همهء مردمان نيكوكارى و مددكارى و محبت و احسان كند . اما رنگ رخساره سرّ ضميرش را عيان كرد و دانستم نفس گرمم در آهن سردش اثر نكرده است . از آن‌كه وقتى وى را اخراج كردم سخت برافروخته و خشمگين و آتشين‌خوى گشت . چنان به غضب آمد كه بيم كردم بر من برآشوبد . لحظه‌اى در خيالم گذشت كه به اعتبار آشنايى و موقعيّت آباء كاپوسن وى را به زندان ، و در بند