تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
منظرهء شهر تفليس بود . در نيمه راه از برابر كليساى اسقف اعظم گرجستان كه در ساحل رود كور بنا شده بود گذشتيم . نصف اين كليسا كاملا ويران شده ، و نيم ديگرش از دور باشكوه و زيبا جلوه مىكرد . مردم مىگفتند در اين كليسا تاج‌خار ، قطعه‌اى از شلوار ، و قسمتى از قباى الى (
elie
) نگهدارى مىشود . من به چشم خود اين چيزها را نديده‌ام ، ولى عده‌اى از كاپوسن‌ها به من گفتند كه آنها را ديده‌اند . شامگاهان به تفليس رسيدم . برف سنگينى كه تمام مدت روز باريده بود و همچنان مىباريد مانع از آن شد كه زودتر وارد شهر شوم . آنژ آن پزشك خوش‌خوى و مهربان كه راهنما و همسفرم بود مرا به محل سكونت مبلّغان هدايت كرد . چون فرصت تنگ بود و مجال درنگ نه ، و دريغ بود كه وقت را بيهوده تلف كنم به محض ديدار ، رئيس هيأت مبلّغان را از نيت و هدف خود آگاه كردم . سفارشنامه‌هايى را كه با خود داشتم بيانگر هويّت و مقاصدم بود ؛ و كارى جز اين نداشتم كه به نحوى رسا و مؤثر علّت به امانت سپردن بعضى از چيزهاى گرانبهايم را به دست يكى از دوستانم بيان