تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
رهگذران را به درّه‌اى ژرفناك پرتاب و زير انبوه برفها ناپيدا مىكند . دانه‌هاى برفهاى اين حدود بسيار ريز و به شكل غبار است ؛ باد به آسانى آنها را به هر سوى مىبرد و هرچه را در مسير آنهاست مىپوشاند . خداى را سپاسگزارم كه در تمام طول مدتى كه ما اين راه پرخطر را مىپيموديم هوا آرام بود و باد نمىوزيد . در طىّ طريق غالبا دست و پاى اسبها چنان در برف فرو مىرفت كه خيال مىكردم از بيرون آوردن دست و پاى خود در مىمانند و پيش رفتن نمىتوانند . من غالبا پياده مىرفتم چنان كه از سى و شش فرسنگى كه از اين كوهستان پرخطر گذشتيم تنها هشت فرسنگ سوار اسب بودم . در دو روز آخر سفر از اين كوه چنين مىپنداشتم هم آغوش ابرم ، و در بلنديهاى فضا حركت مىكنم ؛ زيرا نگاهم بيش از بيست قدم قوت نفوذ نداشت ، از آن كه جز از ريزش دانه‌هاى ريز برف ، انبوه درختان مانع ديدن مىشدند . « 19 » همهء درختان ، صنوبر بودند ، و در سراسر كوه قفقاز جز اين نوع ، درخت ديگر ديده نمىشد ، و من از اين جهت ناراحت بودم زيرا بر اين باور بودم به كمرگاه بلندترين كوههاى روى زمين يا دست‌كم مرتفع‌ترين جبال آسيا صعود كرده‌ام و مىتوانم تحقيقات خود را در زمينه گياه‌شناسى انجام بدهم . مىخواستم دريابم اين گفته برخى از دانشمندان كه : در ستيغ كوههاى بلند برگهاى درختان پيوسته به يك حال باقى مىمانند چه‌قدر به حقيقت مقرون است . اينان مىگويند چون باد و ابر كه موجب اصلى سقوط برگ درختانند در كوههاى بلند پايين‌تر از قلهء كوه مىوزند و قرار مىگيرند ، و به قلهء كوه نمىتوانند رسيد ، بنابراين اثرى در دگرگونى و افتادن برگ ندارند . من اين گفته را نمىپذيرم زيرا نه در جايى نشانى كه دلالت بر صحّت اين فرضيه كند يافته‌ام ، و نه باور مىكنم كه هوا فاقد قوهء ناميه است . بديهى است كه در نقاط بلند هوا لطيف‌تر ، سبك‌تر ، خالص‌تر ، و فشارش كمتر از نقاط پست است اما گمان مىكنم همچنان كه مردم مىتوانند در نقاط پست به راحتى زندگى كنند ، زندگى كردن در نقاط مرتفع نيز دشوار نيست ، اما چون رفت و آمد به نقاط بلند و برقرارى داد و ستد ، و ايجاد تأسيسات لازم در آن‌جا بسيار مشكل ، و در شرايطى ناشدنيست . آن نقاط خالى از سكنه است .
هامش
( 19 ) - راه موصوف از گردنه‌اى مىگذشته كه فقط 2025 متر ارتفاع داشته ، و تاريخ اين سفر ماه دسامبر بوده است .
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 302 | ژان شاردن / اقبال يغمايى