بگذاريم تا بيشتر مورد تعظيم و تكريم مردم مسير خود قرار بگيريم . من چنين كردم .
عمامه بر سر نهادم ، و ساعت هشت صبح با دلى سرشار از شادى و شعف ، مسرور از اينكه از چنين وحشتكدهء پرخطر بيرون مىشوم و به جايى مىروم كه در آن نشانى از گرفتارى و شرارت و خيانت و شكنجه و عذاب نيست . در آن حال خاطرم آسوده ، و دلم تهى از رنج و ملال بود . در تمام مدت پنج ماهى كه بدينسان بر من گذشته بود پيوسته مضطرب و نگران و بىآرام بودم . بيم بردگى ، تاوان و غرامت ، ترس غرق شدن در دريا ، فرار از ازدواج اجبارى ، از دست دادن دارايى و آزادى ، هراس از كشته شدن ، اين خيالات طاقتسوز و جانكاه روح مرا به سختى مىفرسود و دمى آرامم نمىگذاشت . امّا در آن روز خجسته ، آن روز فرخنده كه از اين شهر شوم بيرون مىشدم ، همهء اين مصائب توانفرسا را پشت سر مىگذاشتم . پس از ماهها تلخى و تعب كشيدن و حسرت بردن و دل به غم سپردن خنده به لبانم بازگشت ؛ قلبم ضربان طبيعى خود را بازيافت ، و چنان در پست و بلنديهاى دامنه كوه قفقاز به چابكى اسب مىجهاندم كه همراهانم از شتاب و تهوّر من در شگفت مانده بودند . راستى وقتى آدمى غمى در دل ندارد چه سبكخيز و سبك سير مىشود . مىپنداشتم كه بارى به سنگينى كوه از پشتم برداشتهاند و اكنون مىتوانم چونان پرندگان به نشاط تمام پرواز كنم .
پس از اينكه چهار فرسنگ از ميان تخته سنگها راه بريدم به نهرى رسيدم كه فاصل ميان سرزمين گوريل و امپراتورى عثمانى بود . با قايق از آن گذشتم . روز سوم پنج فرسنگ پياده رفتم ، و سه مرد قوى حال بار و اثاثهء مرا حمل مىكردند .
گذرگاه ما در آن روز از لبهء پرتگاهى بود كه من هر دم بدان مىنگريستم از بسيارى ترس تنم مىلرزيد . به اندك تغافل به درّهاى عميق در مىافتادم و جان مىباختم .
سراسر راه پرنشيب و فراز بود ، و پيچ و خمهاى بسيار داشت ؛ چنان كه در مجموع بيش از دو ميل آن راست و صاف و هموار نبود .
روز چهارم در آبادى كوچكى كه ساكنان آن ترك و مسيحى بودند و روز پيش به آنجا رسيده بوديم مانديم . ريزش باران و برف و وزش بادهاى سخت و سرد نگذاشت به سفر خود ادامه دهيم .
در روزهاى پنجم و ششم فقط يازده فرسنگ پيش رفتيم . با اينكه اسب مركوب من توانمند و سبكرو و آتش نعل بود بيش از چهار فرسنگ بر آن سوار نبودم ، زيرا راه چنان تنگ و پرخطر بود كه اسب به سختى بر تن و رفتار خود مسلّط بود و هر
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 299
مساهمون: ژان شاردن
ص٢٩٩