تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
كمتر مشكل را حل كنم . شگفت‌انگيز اين‌كه معاون قلعه پس از گرفتن صد و دو دوكا طلا مىكوشيد مرا به انجيل سوگند دهد كه اين مبلغ را از سر رضا و به طيب خاطر به آن عالىمقام تقديم كرده‌ام ، و نيز سوگند ياد كنم كه از اين ماجرا با هيچ‌كس سخن نگويم ، و از بخت بد ناچار شدم فرمان وى را اطاعت كنم . راست اينست كه نه تنها نمىخواستم به دستور آنان قسم بخورم ، بل‌كه بر اين نيّت بودم از اجحاف ايشان به هر مقام مؤثر شكايت كنم تا دست‌كم در آينده بدين بلاها و مصيبتها گرفتار نشوم . امّا اين دزد قهار اظهار داشت بدين شرط صد دوكا را مىپذيرد ، و قضيه را خاتمه يافته تلقى مىكند كه من قسم بخورم كه اين مبلغ را با رضايت كامل به آن جناب تقديم كرده‌ام حتى التماس كرده‌ام بپذيرد . سپيده‌دم روز بعد كه روز اوّل ماه دسامبر بود نگهبانان گمرك به كلبهء ويرانه‌اى كه ساكن آن بودم درآمدند ، و تا هنگام عزيمت مرا زير نظر تيزبين خود داشتند . آنان مأمور بودند زين را با دقت و حوصلهء بيشتر بازرسى كنند ، همچنين سراپاى مرا تفتيش نمايند . آنها وسيلهء نوكرم با ادب تمام مرا از مأموريت خويش آگاه ، و بلافاصله به بازرسى آغاز كردند . همين كه زين را برداشتند و به معاينه آن پرداختند ، از وحشت مو بر اندامم راست شد و بسى نمانده بود بميرم . چندان كه جستند چيزى در آن نيافتند . امّا سنگينى بيش از حد زين موجب تعجبشان شده بود . وقتى ديدم همچنان با تأمل و شگفتى بدان مىنگرند به آنان گفتم من اين را از آن سخت و سنگين ساخته‌ام كه در مواقع لزوم بتوانم جاى پالان به كار ببرم . بالاخره رشوه‌اى گرفتند و آن را بر جاى خود نهادند . آن‌گاه به تفتيش خود من پرداختند ، و هر كدام آهسته به گوشم خواندند اگر چيزى داريد كه مأموران گمرك نديده‌اند هديه‌اى به آنها بدهيد تا نديده انگارند ، و موجب زحمت شما نشوند . من صلاح خويش را در راضى كردن ايشان دانستم ، و با تقديم هديه‌اى دلشان را خوش و خاطر خود را آسوده كردم . آن‌گاه به آنان گفتم از تفتيش من هيچ مضايقه نكنيد ، و با كمال شهامت و بىرودربايستى وظيفهء خود را انجام بدهيد . آن‌گاه كتم را از تنم بيرون آوردم ، جيبهايش را پشت به رو كردم ، به ايشان نشان دادم و گفتم اين جيبهاى من خوب ببينيد در آن چيزى نيست . اين كار ، و گفتن اين كلمات مرا از بلاى تفتيش نجات داد . مأمورين به يكدگر گفتند اگر اين مسافر مسيحى چيزى با خود داشت چنين بىمحابا و تهوّرآميز سخن نمىگفت و جيبهاى لباسش را باژگونه به ما نشان نمىداد .
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 297 | ژان شاردن / اقبال يغمايى