تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
مسيحيان و وابستگان به كليسا كه از قونيه مىگذرند بايد به فرماندار نظامى قلاع ، دويست دوكا بپردازند و من نيز بايد آن را بدهم . در جوابش گفتم شما در مورد من اشتباه مىكنيد ، زيرا من راهب و كشيش و وابسته به كليسا نيستم . من بازرگانم . افزون بر اين با اين‌كه مأموران گمرك طبق قوانين و مقررات جارى حق گرفتن حقوق گمركى از من نداشته‌اند مبلغى به جبر گرفته‌اند و آزادم كرده‌اند . علاوه بر اين اگر ناچارم مبلغى به فرماندار نظامى قلعه بپردازم شب هنگام مناسب پرداختن جريمه نيست ، و صبحگاه براى اين كار حضور مىيابم . و پس از دادن جواب مىخواستم پيش همسفرانم برگردم كه به دستور معاون دو نفر ينى چرى مرا متوقّف كردند . معاون مرا به نشستن دعوت كرد ، و باز هم به من مشروب خوراند ، و در مدت دو ساعت چندان كه توانست عذاب و شكنجه‌ام كرد و گفت دارايى همه مسيحيان متعلق به تركهاى عثمانى است ، و مالتىها دو تن از برادران او را به اسارت گرفته‌اند ، و براى چون منى داشتن بيست پيستول طلا كفايت مىكند . خود را گرفتار مشكل و دردسر بزرگى يافتم . سر و كارم با دو بدمست افتاده بود . نوكرم به جاى اين‌كه به حمايتم برخيزد بر سر سفره نشسته بود و مانند يك قاضى دربارهء من داورى مىكرد . گفتى من نوكر اويم نه او نوكر من . شاهد خيانتگرى وى بودم و ياراى دم‌زدن نداشتم . با وجود اين از بيم آن‌كه مبادا كار از بد بتر شود او را به كنارى كشيدم و گفتم : دلت بار مىدهد كه محبتهاى گذشتهء مرا نسبت به خود از ياد ببرى ، و اكنون كه روزگار مرا به يارى تو نيازمند كرده به جاى نيكى بدى كنى . رسم وفا و صفا اين است ؟ بر اين بودم كه احساسات او را به نفع خود برانگيزم ، تا وى معاون فرمانده نظامى را به گرفتن بيست دوكا راضى ، و با آزادى من موافق كند . نقشهء من مبتنى بر اين احساس و اطمينان نادرست بود كه اميد داشتم نتيجه‌اش مفيد و عاقبت به خير باشد ، و بدين وسيله بتوانم نوكر خيانتگرم را نسبت به خود مهربان كنم تا دست كم اگر به حمايتم بر نمىخيزد از شرانديشى و دشمنيش بكاهم . آن‌گاه به اميد اين‌كه معاون بدمست را به سخنان خود بر سر عقل آورم و به تفكّر و تأمل وادارش كنم از سر لابه و نصيحتگرى به وى گفتم : اگر آنان كه قصد سفر كردن يا درآمدن و گذشتن از اين شهر را دارند دريابند كه در اين‌جا با چه مشكلات و مصائبى رويارو مىشوند هرگز پا بدين شهر نمىگذارند و جملهء كارهاى تجارى متوقف مىشود . معاون فرماندار قلعه به مسخره خنديد و گفت : من مالك و وارث قونيه نيستم ؛ يك سال ديگر مدت مأموريت