را پيدا كردند ، و پرسيدند اين خرجين از كيست ؟ گفتم از آن من است اما چيزى كه قابل پرداخت حقوق گمركى باشد در آن نيست . بعض چيزهاى خيلى كمقيمت در آن گذاشتهام . مأمور گمرك گفت در آن را باز كنم . در جوابش گفتم بسيار خوب ، اما در آن را در خانه باز مىكنم ، نه كنار دريا و در حضور جمع . مأمور گمرك مرا به خانهاش برد . معاون حكومت نيز آنجا آمد . مأمور گمرك پنج درصد و معاون حاكم يك درصد ، مجموعا بيست و دو سكهء طلاى مرا به رشوت گرفتند . جز اين ، از آنچه در خرجين بود هرچه خواستند برگرفتند . از جمله دو طپانچه كه تنها وسيلهء دفاعم بود ربودند و نصف قيمت آنها را پرداختند . آنگاه مأمور گمرك تعارف كرد كه در خانهء او بمانم . در جواب دعوتش به او گفتم : دعوت شما به طعن و مسخره بيش از حقيقت شباهت دارد زيرا از پول طلاى من كه طبق قوانين و مقررات مورد عمل شما ماليات و خراج به آن تعلق نمىگيرد ، ماليات گرفتهايد . در جوابم گفت : شما از مقررات و ضوابط گمرك قونيه كاملا بىاطلاعيد ، و نسبت به شما خارج از قوانين رايج رفتار نشده است . زيرا در گمرك اينجا از هرگونه جنس بدون تفاوت و بىاستثناء حقوق گمرك دريافت مىشود ، و تعارفى كه براى اقامت در خانهاش به من كرده از طريق احسان و مردمگرايى بوده است .
به وى گفتم اگر به راستى مىخواهيد در حقّ من محبت كنيد كه هرگز از ياد نبرم مرا به جايگاه پاشاى آكالزيكه رهنمايى كنيد زيرا به گوش تمام مأموران گمرك از صدر تا ذيل رسيده كه من يك كيسهء بزرگ پر از طلا با خود دارم ، و با انتشار اين خبر نادرست بر جان خود انديشناكم و ايمن نيستم كه از اين گذرگاههاى پر پيچ و خم و سختگذر كوهستانى عبور كنم . از روى ديگر شما دو قبضه طپانچه مرا كه مىتوانست وسيلهء پشتگرمى و دفاع من در برابر حمله دشمن باشد گرفتهايد ؛ و به هر روى اگر در اين مورد به من يارى و محبت كنيد بىاندازه سپاسگزار خواهم بود . او در جوابم گفت : براى ادامهء سفر خود هيچگونه تشويش و هراس نداشته باشيد ، و باور كنيد كه در تمام طول راه ، راهزنى نيست كه متعرض شما شود . بايد شكر خدا را بهجا آوريد كه در سرزمين مسلمانان سفر مىكنيد ، و بىگمان مىدانيد كه مسلمانان مؤمن به هيچ چيز هيچكس چشم طمع نمىدوزند ، از شرارت و دزدى و آدمكشى در اين سرزمين پهناور نشانى نيست ، و من به نفس خود حفاظت جان و مالتان را تضمين مىكنم ، و اگر واقعا كيسهاى آكنده از زر داشته باشيد روى سرتان بگذاريد و ماهها و
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 293
مساهمون: ژان شاردن
ص٢٩٣