عدل و انصاف و مهربانى در سراسر لازيك رواج يافت ، و ساليان بسيار مردم به خرّمى و آسودگى روزگار مىگذراندند . امّا پس از تسلّط عثمانيها اين همه فضايل انسانى از ميان رفت و همه چيز معكوس شد . اكنون بيشتر لازيها به اسلام گرويدهاند . واقعيّت اين است كه مسيحيان گرجستان و ارامنه با لازيها روابط دوستانه دارند و مرتّب و مكرر به سرزمين آنها رفت و آمد مىكنند ، امّا مانند مردم طرابوزان كه همسايهء ايشانند هرگز مقيم لازيك نمىشوند .
مردم بر اين عقيده بودند كه گمرك عثمانيها مستقر در قونيه بسيار سختگيرى و مشكلتراشى مىكند . رفتار آنان با بازرگانان عثمانى ملايم و مساعد است ، اما با اروپائيان به خشونت و تلخى روبهرو مىشوند و به آنان سخت مىگيرند . آنان نه به مقام و شخصيّت و موقعيّت مراجعهكنندگان اعتنا مىكنند ، و نه به گذرنامه و توصيهء مقامات عثمانى توجّه مىنمايند . بنابراين آنان كه بدين اميدند با توسّل به سفارشهاى مقامات مهم عثمانى يا ديگر بزرگان ، مورد توجّه مأموران گمرك قونيه قرار گيرند سعيشان باطل است ، زيرا اين مأموران در اجراى وظايف خويش خود را مستقل مىشمارند ، و دخالت و نظارت هيچ مقامى را نمىپذيرند .
همين كه كشتى حامل ما به ساحل رسيد و لنگر انداخت نوكر من با شور و شادى بسيار رو به آسمان كرد ، زمين را بوسيد . آنگاه به مينگرلى و مينگرليها نفرين بسيار كرد ، دشنامهاى زشت داد و عثمانى و عثمانيان را از سر اخلاص و ارادت ستود .
سپس وارد قلعهء قونيه شد ، و به هنگامى كه من بيش از همه وقت به او احتياج داشتم مرا تنها بهجا گذاشت . پس از مدّتى چنين پنداشتم كه وى براى معرفى كردن من به مقامات گمركى چنين شتاب كرده ، زيرا مسؤول اداره گمرك و معاون حاكم محل به منظور بازرسى و تشخيص محمولات و گرفتن حقوق گمركى وارد كرجى شدند .
نخست با من به گفتگو پرداختند . آنان آگاه شده بودند و مىدانستند من اروپاييم . از مشكلات و مصائبى كه در كلشيد به من روى نموده بود خبر داشتند و مطلّع بودند به چه قصد و نيت به آكالزيكه مىروم . از آنچه دربارهء من مىدانستند سخت در شگفت شدم . دانستم كسى دربارهء من دشمنى و خيانت كرده ، با وجود اين خود را نباختم و به لطف و عنايت خداى بزرگ توسّل جستم . مىدانستم نوكر خيانتگرم چنان كه بايد و شايد از هويت و شخصيّت من آگاهى ندارد . او را در قسطنطنيه به خدمت پذيرفته بودم . او از رفت و آمد مكرّر من به سفارتخانه كشورهاى اروپايى مقيم عثمانى و
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 291
مساهمون: ژان شاردن
ص٢٩١