خطرات متصور به آن مرا رنج مىداد . از روى دادن اين تعويق اجبارى چنان دژم و افسرده گشتم كه وصف كردن نمىتوانم . اين موانع چنان در نظرم سنگين مىنمود كه مىپنداشتم هرگز از بند آنها نمىرهم .
روز نوزدهم به زامپى خبر رسيد كه روز پيش شب هنگام در كليسايش را شكسته و هر چه در آن بوده بردهاند . همچنين گورى را كه در كليسا بوده شكافتهاند ، و هر چه را نگهبان قلعه در آن مخفى كرده بوده ربودهاند . همه جاى كليسا را كندهاند و زير و رو كردهاند ، چنان كه جز ديوارهاى آن جايى درست نمانده است .
انتشار اين خبر تكاندهنده و وحشتانگيز سراپايم را به لرزه در انداخت . زيرا من بيش از هفت هزار پيستول طلا در يكى از نقاط كليسا زير خاك نهان كرده بودم . بىدرنگ به رفيقم پيغام دادم كه مرا از آنچه اتفاق افتاده مطلع كند . او را در قلعه پيدا نكرده بودند . رفيقم خود به خانهء ته آتنها رفته بود تا از چگونگى واقعه اطلاع يابد . پس از مشاهدهء محل كليسا و آگاهى يافتن از آنچه روى داده بود به من نوشت كه به لطف خداى بزرگ دشمن بر گنجينهء تو دست نيافته است و به همان مهر و نشان است كه بود . از اين مژدهء بزرگ جانم تازه شد ، و تن فرسوده و نيم مردهام از نو توان يافت ، و يقين كردم از پرتو عنايت رب جليل اين خوشدلى بزرگ نصيبم شده است ؛ و همان ساعت از صاحب قايقى كه آن را كرايه كرده بودم خواهش كردم حركت كند .
من روز بيست و هفتم از آنارگى راه افتادم . قايقى كه بر آن سوار بودم بزرگ بود . جز من بيست تن سرنشين داشت كه نيمى برده و نيم ديگر ترك بودند . با سوار شدن اين عدّه در قايق بدين شرط رضا شده بودم كه در برابر هجوم احتمالى دزدان دريايى كه در سواحل رفت و آمد مىكردند از من دفاع كنند .
بعد از يك ساعت دريانوردى قايق از رودخانه داخل دريا شد . جريان آب رودخانهء لانگور (
langur
) كه قايق از آن گذشت و وارد دريا شد بسيار سريع است ، به همين سبب در مدتى نسبة كوتاه از آنجا به دريا مىتوان رسيد . اما قايقرانى در آن مهارت و چابكى زياد مىخواهد ؛ زيرا در آن جا به جا تودههايى از شن انباشته شده كه مخصوصا اگر كشتى سنگينبار باشد گذشتن از آن مهارت و تجربه زياد به كار دارد . چه بر اثر كمترين بىاحتياطى قايق با اين تودههاى شن تصادف مىكند .
من تمام مدت آن روز بنا به خواهش صاحب قايق كنار دريا ماندم ، زيرا او منتظر آمدن دو بردهء ديگر بود كه پيش از درآمدن شب به ما نمىرسيدند .