تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
شد . من خود او را خريدم و به خدمت پذيرفتم و اين خطايى بود كه به جبران آن غرامت سنگينى پرداختم . عاملى كه بيشتر اسباب همسفرى ما را فراهم آورد اين بود كه وى به شدّت از حوادث بدى كه برايش پيش آمده بود متأثر و غمگين بود و دائم مىناليد و مىزاريد . افزون بر اين شرابخوارى بىباك و بىمحابا بود ، و من از همان آغاز بيم كردم كه مبادا بر اثر بىبند و بارى و نوميدى و غفلت هويّت ما را بر دشمنان آشكارا سازد ، و در بلا افگند . زامپى چنان كه شيوهء مرضيه‌اش بود به مشايعت من آمد ، و پزشك و جراح غير روحانى نيز تا آنارگى همراه ما شدند . ما همه پياده مىرفتيم زيرا هر چه جستجو كرديم هيچ كس به هيچ قيمت يك يا دو سه اسب به ما كرايه نداد تا دست كم‌اثاثه و نوكر خود را بر آن سوار كنم . امّا پزشك غير روحانى بر اسب سوار بود . او از دو روز پيش به شدت مىگريست . در حالى كه هنوز بيش از يك فرسنگ از قلعه دور نشده بوديم ناگهان به قصد خودكشى خود را در خندقى بزرگ و ژرفناك كه پر از آب بود انداخت . به زحمت او را نيم مرده از آب بيرون كشيديم . زبانم از بيان رنج سنگين و طاقت‌سوزى كه در اين‌روز و روزهاى بعد تحمل كردم قاصر است . در طىّ اين مسافرت پر تعب چه بسا روزها كه ناچار شدم پياده در فصلى باران‌زا از جنگلهايى كه سراسر آن گلناك و پوشيده از باتلاق بود و غالبا پاهايم تا زانو در گل و لجن فرو مىشد بگذرم . راست اينست كه باور نمىكنم از آغاز پيدايى آدمى بر پهنهء زمين تا به امروز كسى چنين سفرى پر رنج و مشقّت كرده باشد . كاملا فرسوده شده بودم و تنها همت و اميد حفاظت و حراست ثروتى كه به من سپرده بودند مرا به تحمّل اين همه سختى و رنج توانا كرده بود . شامگاه در حالى كه رطوبت باران تا مغز استخوانم نفوذ كرده بود به آنارگى رسيديم . اين بندر كوچك تا قلعهء ساباتار كه از آن بيرون آمديم شش فرسنگ دور بود . قرار بر اين بود كه روز دوازدهم سوار قايق شوم و سفرم را آغاز كنم ، اما وقتى به من خبر دادند كه كشتيها و قايقهاى چركسها و ابخازها سواحل مينگرلى را سد كرده‌اند ناچار مسافرتم را دنبال انداختم . از بخت بد اين خبر بد حقيقت داشت . مهاجمان همهء قايقهاى كلشيديان حتى همان قايقى را كه من كرايه كرده بودم تا با آن سفر كنم تصرّف و ضبط كرده بودند . ناراحتيها و پراگنده‌دليهاى حاصل از اين تأخير و موانع ديگر ، بيش از