با چند نفر از نديمههايش به ديدن او رفت . كوتزيا هنگامى كه دارژان از او احوالپرسى مىكرد به گروهى از گماشتگانش كه قبلا براى دستگيرى ملكه مخفى شده بودند اشاره كرد كه مأموريت خود را انجام دهند . آنان دستهجمعى به ملكه حمله بردند . در آغاز نديمهها در حمايت از دارژان خود را سپر بلا قرار دادند امّا چند دقيقه بيش نگذشت كه همه پراگنده گشتند . تنها يكى از نديمهها ملكه را ميان بازوان خود گرفت و او را به گوشهاى مىكشاند كه محفوظ بماند ، و نمىخواست از او جدا شود .
آدمكشان هر دو را كشتند . « 12 » آنگاه كوتزيا از بستر بيرون شد و با گماشتگانش به خانه شوهر دارژان رفت . او كور بود و جز تسليم شدن چاره نداشت . كوتزيا دست و پاى وى را بست و منتظر ورود باكرات شد . چون وى در رسيد با بىتابى و بىحوصلگى او را به حضور خواند ، و چون دريافت كه آمده است با خشم و غضب خطاب به او فرياد زد : اى فرومايه ، سيهدل غدار ، تو چشمان مرا از كاسهء چشم بيرون آوردى و من به تلافى مىخواهم قلبت را از سينهات بيرون بياورم .
هنگامى كه زبانش به اين تهديد گويا بود به آن برگشته روزگار نزديك شد و با اينكه چشمش نمىديد با ضربات متوالى خنجر وى را كشت . گماشتگان كوتزيا قلب شاه مخلوع و نابينا را از قفسهء سينهاش بيرون آوردند و به دست باكرات دادند . او از بسيارى خشم بيش از يك ساعت آن را در مشتش مىفشرد ، و با غضب تمام پاره پاره مىكرد .
اين حوادث خونين و وحشيانه در سال 1667 اتّفاق افتاد و تا سال 1672 صدها واقعه از اينگونه روى نمود كه من از شرح كردن آنها در مىگذرم . از آنكه همه جنايت و خيانت و خونريزى است . اما مناسب مىدانم كه پايان كار كوتزيا را بيان كنم . اين خيانتگر آدمكش همچنان كه چند تن را به غدر و مكر به خاك و خون كشيد خود نيز به خيانت كشته شد . شگفت اينكه قاتلان وى نيز در جنگ شيكاريس به سزاى عمل خود رسيدند . شيكاريس شهرك بزرگى است كه از محل اسكندر ديده مىشود ، و از قلعههاى معتبر و مستحكم ايميرت است . در اين قلعه نيروى
هامش
( 12 ) - بر حسب يك روايت دارژان نخست به ضرب يك سلاح آتشين مجروح شد ، در حالى كه از قصر به طرف قلعه مىگريخت بر اثر ضربات خنجر از پاى درآمد . يك تن از نويسندگان روسى به نام پولنسكى (polonski) در سال 1852 ميلادى برابر 1232 خورشيدى دربارهء اين حادثه نمايشنامهاى نوشت .