كرده كه مهرش را خريده است . اين دو چندان به هم نزديكند كه مردم بر اين گمانند زن و شوهرند . نيرنگ و افسونى كه اين مرد خدا براى توقف طولانى اين زندانى زيبا در ايميرت به كار برد به راستى شگفتانگيز و شنيدنى است . او در وهلهء اوّل باكرات پادشاه نابينا را چنان دلباخته وى كرد كه دمى بىوجود آن زن زيباى افسونگر آرام و قرار نداشت . زمان به زمان با آب و تاب بسيار وصف زيبايى و شيرينزبانى و طنازى و خوشادايى وى را بر زبان مىآورد ، و روز به روز آن جوان نابينا را به آن زيبارو دلباختهتر مىساخت ، و سرانجام روزى به وى گفت : اعليحضرت مىداند كه همسر خود را از دست دادهاند . پاشاى آكالزيكه وى را ربوده و برده و خدا داناست كه با او چه كرده است . خواهرزادهء نايب السلطنه كه نامزد شماست هنوز خردسال است ، آيين و وظيفهء همسرى را نمىداند و معلوم نيست كى قابليّت هم صحبتى شما را خواهد يافت . مصلحت اينست با ملكهء مينگرلى ازدواج كنيد . او خواهر نامزد شماست ، بنابراين در حقيقت با دخترخالهء ملكهء ايميرت كه اكنون به دست پاشاى آكالزيكه گرفتار است ازدواج مىكنيد . افزون بر اين اين زندانى زيبا هزاران ره از او قشنگتر و هوسانگيزتر است . اين خورشيد است و آن ستاره ، و آن گه كه خورشيد برآيد ستاره كى خودنمايى تواند . شما هرگز زيباتر ، و باهوشتر از اين همسرى نمىيابيد .
پادشاه كه هرگز گمان نمىبرد اسقف در اين مصلحتانديشيها بيشتر به منافع و مصالح خود توجّه دارد پيشنهاد وى را پذيرفت . شاهزاده خانم نيز با خشنودى تمام بدين پيوند رضا داد . اما همه مىدانستند كه پادشاه مينگرلى همسرش را بيش از حدّ تصوّر دوست مىدارد و هرگز به جدا شدن او رضا نمىدهد . ناچار بر آن شدند بهانهاى فراهم آورند كه با مطابقت موازين شرعى و اخلاقى همسر محبوبش را از او جدا سازند . پس از چارهانديشيهاى بسيار به خواهر بيوهء پادشاه ايميرت كه پيش برادرش زندگى مىكرد پيشنهاد كردند اگر شبى سلطان كلشيد را به بستر خود دعوت كند و بزرگان وى را در چنان حال ببينند او چنان خواهد كرد كه وى به جاى ملكهء به زندان شده ملكهء مينگرلى بشود . خواهر پادشاه ايميرت اين شرط را پذيرفت ، و چنان كرد كه اسقف گفته بود . چند تن از بزرگان سلطان مينگرلى را در آغوش خواهر پادشاه ديدند ، و ناچارش كردند آن پرى پيكر عشوهپرداز را به زنى بگيرد .
مقارن همان زمان ازدواج ملكه كلشيد و پادشاه ايميرت نيز انجام گرفت .
پس از اين دو ازدواج فرخنده و خجسته كه به فسونسازى و تدبير كشيش پارسا و
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 272
مساهمون: ژان شاردن
ص٢٧٢