تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
پادشاه ايميرت مىباشد باكرات ميرزا (
bacrat mirza
) نام دارد و دخترش ملكهء مينگرلى است كه من قبلا از او ياد كرده‌ام . همان است كه مىخواست مال و عقلم را بدزدد و همسرم بشود . دومين همسر اسكندر ، دارژان (
darejan
) دختر تهمورث‌خان آخرين پادشاه مقتدر گرجستان و زنى صاحب جمال ، و در نهايت فريبايى و رعنايى و دلبرى بود . از اين زن فرزندى نداشت ، و اسكندر پس از اين‌كه چهار سال با اين زن زندگى كرد درگذشت . پس از درگذشت اين پادشاه پسرش باكرات كه پانزده ساله بود به تخت سلطنت نشست . دارژان كه زنى جوان و صاحب جمال و افسونگر و عشوه‌پرداز بود كوشيد كه پادشاه جوان را به دام اندازد و همسر او شود . جنون جوانى هنوز آن چنان سراپاى وجود پادشاه نو را مسخّر نكرده بود ، و فساد و تباهى محيط ، چندان در اعماق جان و روحش ريشه ندوانده بود كه بدين فضايح و رسواييها تن در دهد ، و فريب آن نابكار را بخورد . از اين‌رو از پيشنهاد و تمنّاى وى در وحشت افتاد و بر او شوريد . زن جوان چون از يافتن عنوان ملكهء ايميرت نااميد شد براى نزديك شدن به هوس و مراد خود طرحى نو در افگند . وى سيستان دارژان (
sistan datona
) دختر داتونا (
datona
) برادر تهمورث خان را كه دخترى دوازده ساله و از نزديكان خود بود ، جاى خويش به باكرات ميرزا معرفى كرد ، و او كه هنوز بيش از پانزده سال نداشت با اين دختر ازدواج كرد . چون اين زن و شوهر تازه جوان بودند دارژان اندك اندك ادارهء امور كشور را زير نظر گرفت ، به سخن ديگر قيّم پادشاه شد . باكرات ميرزا كه تازه جوانى آرام‌طبع و سليم النّفس بود به تصوّر اين‌كه دارژان از اختيارات خود سوء استفاده و به او خيانت نمىكند مهام امور را به او واگذار كرد ، و اين زن كژانديش اهرمن‌صفت نابكار همين كه مقدّمات كار را براى اجراى مقاصد شوم خود فراهم آورد روزى تمارض كرد و پادشاه را به عيادت خود خواند . باكرات فارغ از هر فتنه‌انگيزى آن زن محتال ددمنش ، به ديدنش رفت و دارژان كه قبلا گروهى از فرمانبرداران خود را براى دستگيرى شاه آماده كرده بود ، در فرصت مناسب فرمان داد كه دست و پاى او را ببندند و به قلعهء كوتاتيس (
cotatis
) ببرند و به دست فرمانده آن‌كه از جمله هواداران وى بود بسپارند . خود نيز به آن جا رفت و بزرگان كشور را كه جمله از طرفدارانش بودند دعوت كرد تا دربارهء مقدّرات و سرنوشت وى به مشورت بنشينند . گروهى راى به كشتنش دادند و گروهى ديگر بر اين راى بودند كه بايد چشم جهان‌بيش از حدقه
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 264 | ژان شاردن / اقبال يغمايى