بود و چندان گريسته بودم كه در چشمم بسان چشمهء خورشيد نم نمانده بود .
جايى كه ما در آن پناه گرفتيم قلعهاى ميان جنگل بود كه من قبلا به آن اشاره و وصفش را كردهام . نام فرمانده قلعه ساباتار (
saatar
) بود . وى از مردم گرجستان بود كه وقتى مسلمان شده بود و دگر بار به مسيحيت گراييده بود . او خيلى كمتر از ديگران راهزنى و دزدى مىكرد . ما پس از پنج فرسنگ راهپيمايى ميان گل و لاى و لجن به قلعه رسيديم . چون ارابهء ما نمىتوانست با بار سنگينش از اين زمينهاى گلناك بگذرد بيش از بيست بار بارش را پايين آورديم و دوباره در آن جا داديم . در اينجا روا نمىدارم جريان دو بار قتل و غارتى را كه در طىّ راه قلعه به چشم خود ديدهام شرح بدهم ، زيرا چه بسيار شاهد و ناظر چنين وقايع فجيع بودهام .
وقتى به قلعه رسيديم ساباتار با خوشرويى و گرمى و مهربانى ما را پذيرفت .
رئيس گروه روحانيان مرا رفيقى امين و صميم و قابل اعتماد معرفى كرد . فرمانده قلعه ما را در اتاق كوچكى جاى داد . اگرچه اين اتاق غالبا در معرض جريان هوا بود ، اما به هر حال ما را از ريزش باران و بسيار دشواريهاى ديگر در امان مىداشت . وقتى به آنجا وارد شديم سراسر محوطهء قلعه پر از پناهندگان بود ، و قريب هشتصد نفر كه بيشتر آنان زن و بچّه بودند در هم مىلوليدند .
پيش از اينكه به مصائب و بلاهايى كه در اينروزها بر من وارد آمده ادامه دهم مىخواهم به اختصار علل و چگونگى هجوم تركها را به سرزمين كلشيد بيان كنم ، و براى اينكه موضوع روشنتر شود نخست تحقيقات و نظرات خود را در مورد جنگهاى مينگرلى و ايميرت و گوريل كه همسايههاى تركها و ايرانيانند و اين دو كشور قوى و پر خطر مدام با هم مىجنگند ، شرح بدهم . حوادث و وقايعى كه در اين سرزمينها مىگذرد ظاهرا قابل توجه و امعان نظر نيست ولى حقيقت جز اين است ، و وجود همين كشورهاى ناقابل و روابط آنها با يكديگر و همسايگان موجب ظهور حوادثى شده است و مىشود كه در تاريخ اين منطقه مايهء بروز انقلابات و حوادث خونينى شده است .
براى روشنتر شدن موضوع ناچار در اينجا به مطالبى اشاره مىشود كه شايد به فرمانروايان و بزرگان آشوبگر و ملتهاى اين كشورهاى كوچك توهين تلقّى شود ، و آنان كه اين سطور را مىخوانند شايد مرا مورد سرزنش و تحقير قرار دهند . امّا من كوشيدهام كه قلمم از نوشتن حقيقت منحرف نگردد .
نامورترين پادشاه مينگرلى پس از بروز اختلاف و طغيانى كه ميان اهل اين