سراسر وجودم را اندوه و غم فرا گرفته بود ، و چنان پريشان خيال و افسرده حال شده بودم كه نمىدانستم به چه مىانديشم ، چه مىگويم ، چه مىكنم و كجا مىروم .
ناگهان احساس كردم كه اللهوردى مهربان بار دگر دستهايش را دور گردنم حلقه بست و در آن حال دو بسته جواهر را كه يقين كرده بودم گم شده روى سينهام گذاشت .
شور و شادمانى مرا از اينروى داد حدّ و اندازه نبود . البته از پيدا شدن جواهراتم كه بيش از بيست و پنج هزار اكو مىارزيد شاد و مسرور بودم ، امّا دلخوشيم بيشتر به خاطر اين بود كه عنايت و لطف پروردگار بزرگ همواره شامل حالم بوده است . از آن زمان چنان به كرم خدا مستظهر گشتم كه نه از گرفتاريهاى خود وحشت داشتم و نه از حوادث آينده مىهراسيدم .
پس از پيدا شدن بسته جواهرهايم از تاراج رفتن بعضى از اموالم غمى به دلم نماند . از باغ به اتاقم آمدم و مژده پيدا شدن گمشدههايم را به رفيقم دادم . او به اتاق غارت شده و درهم ريخته سر و صورتى داده بود ، و فى الجمله مرتّب كرده بود . آنچه به تاراج رفته بود عبارت بود از لباس ، اسلحه ، ظروف و اوانى مسين ، لباس زير و خردهريزهاى ديگر .
ما تصميم كرديم خبر پيدا شدن دو بستهء كوچك جواهر را به هيچ كس نگوييم تا همهء مردم گمان برند و باور كنند كه براى ما چيز گرانبهايى نمانده است ، و اين تدبير و پيشانديشى نتيجهء خوبى عايدمان كرد . چه همگان مىپنداشتند كه در اين غوغا هر چه را داشتهايم از دست دادهايم در حالى كه آنچه از اموالمان به غارت رفته بود بيش از چهارصد اكو نمىارزيد .
بامداد روز بيست و چهارم رئيس مبلّغان و جرّاح و پزشك غير روحانى براى دادخواهى نزد پادشاه كلشيد و اسقف اعظم رفتند . اين دو به من توصيه كردند كه هدايايى براى اسقف و پادشاه ببرم . من از پذيرفتن اين پيشنهاد سر باز زدم و گفتم من غارت شده به چه مناسبت تحفه براى اين دو ببرم . امّا آداب و رسوم جارى در كلشيد مرا به قبول اين توصيه ناچار كرد . براى اسقف اعظم يك كلاه حصيرى كه از من خواسته بود ، يك كارد و قاشق و چنگال نقره بردم . سپس فرمان شاهنشاه ايران و گذرنامهاى را كه به من داده بودند به اسقف و شاه نشان دادم ، امّا چون مبلّغان ته آتن مصلحت ندانستند نامهء سفير فرانسه را كه به عنوان پادشاه كلشيد نوشته بود ، به وى
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 257
مساهمون: ژان شاردن
ص٢٥٧