آراسته بود . روسريش به راستى خوش رنگ و نگار و زيبا بود . روى قالى نشسته بود و نه يا ده نفر از خدمتگران خاصش وى را در ميان گرفته بودند . به سبب وقوع جنگ نديمههايش در قلعهاى پناه جسته بودند . در تالار پذيرايى جابهجا نگهبانانى نيم عريان كه به جاى درباريانش بودند حضور داشتند . پيش از شرفيابى هدايا را طلب كردند . خدمتگرى كه حامل آنها بود به درباريان ملكه تسليم كرد . اين هدايا عبارت بود از نوارهاى رنگارنگ ، كاغذ ، سوزن ، غلافهاى زيبا و ديدنى كارد و قيچى و غيره .
بهاى مجموع اين هدايا از بيست و سه تا بيست و چهار فرانك بيشتر نبود ، اما در مينگرلى در حدود شصت فرانك مىارزيد . ملكه از ديدن اين چيزهاى خوب و زيبا خوشحال شده بود و به من اجازهء شرفيابى داد . كنار شهبانو نيمكتى نهاده بودند ، و غلامى به تركى اجازه داد روى آن بنشينم .
ملكه در آغاز گفتگو فرمود كه مايل است يكى از دوستان خود را كه دخترى خوبروى ، خوش خوى و دلپسند است به زنى به من بدهد همچنين علاقه دارد كه من هميشه در كلشيد بمانم ، و اگر بدينها رضا دهم او به من خانه و زمين براى كشاورزى مىدهد و نيز چند برده و دهقان كه به نيرو و همت ايشان زمينها را به زير كشت درآورم خواهد داد . و بر آن بود كه باز دربارهء موضوع اول سخن بگويد كه خوانسالار خبر داد غذا حاضر است .
كاخى كه ملكه در آن به سر مىبرد در ميان پنج يا شش ساختمان ديگر بود كه هر كدام به قدر صد قدم از ديگرى دور بود . ميان اين عمارتها ديوار يا حصار يا چپر نبود . در برابر كاخ ايوانى كه از چوب بر ارتفاع هجده شست ساخته بودند وجود داشت و سقف آن را گنبد كوچكى فرا گرفته بود . كف ايوان صفه مانند را فرش كرده بودند .
شهبانو به آنجا رفت و روى فرش نشست . زنان دربارش روى فرش ديگرى در چهار قدمى او قرار گرفتند ؛ اما گروه زنان ديگرى كه شمارشان افزونتر از پنجاه نفر بود و سمت نگهبانان ملكه را داشتند دايرهوار روى چمن آرام گرفتند . نزديك صفه دو نيمكت بزرگ قرار داشت . من و همراهانم بر يكى از آن دو نشستيم و نيمكت ديگر را جاى ميز غذاخورى به كار گرفتيم . وقتى ملكه روى فرش نشست خوانسالار سفرهء بزرگيرا كه از كتان منقّش بود پيش رويش گسترد ، و در يك گوشهء آن دو ظرف بلور بزرگ و دو ظرف بلور كوچك ، چهار بشقاب ، هشت ليوان به اندازههاى مختلف ، يك ظرف سوپخورى ، يك ملاقه ، يك كفگير كه همه از نقره خام بود گذاشت .
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 249
مساهمون: ژان شاردن
ص٢٤٩