تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
خشك كند به بهانهء اين‌كه بايد نوع بيمارى طفل را تشخيص بدهد با انگشتانش پيشانى طفل را تر مىكرد . اما براى تعميد دادن بچه‌هاى سالم بعد از اين‌كه دستهايش را مىشست ، همچنان كه مرطوب بود چنان كه با بچه‌ها مزاح و مطايبه مىكنند بالاى سرشان حركت مىكرد و بدين گونه ايشان را تعميد مىداد . نخستين بار كه وى را سرگرم اين كار ديدم مشاهده كردم كه وى زير لب چيزى مىخواند . او كه توجه مرا دريافته بود به من لبخندى زد ، و چون از او پرسيدم چه مىكردى و چه مىخواندى گفت : بچه را تعميد مىدادم ، و دعا مىخواندم ، و اكنون بركت و ميمنت مسيحيّت شامل حال اين خانواده شده است . از وى پرسيدم : هنگام اجراى مراسم تعميد نام طفل را چه بر زبان آوردى ؟ جواب داد : چون نمىدانستم كه كودك پسر يا دختر است نامش را نبردم ، و اين اهميت ندارد ؛ همين كه قطره‌هاى آبى بر طفل افشانده شود ، و مراسم تعميد از لحاظ ذهنى و روحانى انجام پذيرد ، كفايت مىكند . يادآورى مىكنم كه ته‌آتنها در كلشيد وضع خوبى ندارند . نه تنها مردم با آنها به گرمى و مهربانى رفتار نمىكنند و احترامشان نمىنهند ، بل كه اموالشان را غارت مىكنند و زجرشان مىدهند ، فقط هر وقت درد دارند ، يا مجروح مىشوند ، براى معالجه بيمارى و مداواى زخم ، با نرمى و گرمى به ايشان رو مىآورند . روز هجدهم شهبانوى كلشيد به ديدن ته آتن‌ها آمد . رئيس هيأت مبلغان با شتاب و شادمانى به پيشبازش شتافت . در كلشيد و كشورهاى مجاور آن ملكه را ددوپال (
dedopale
) مىنامند كه لفظى گرجى و به معناى شهبانوست . وى سوار بر اسب بود و هشت زن و ده مرد در التزام ركابش بودند . عده‌اى نيز پياده در دو طرف اسب ملكه مىرفتند . لباس و مركوب همراهانش فاقد شكوه ، و معمولى بود . ملكه به زامپى گفت : شنيده‌ام خواربار و وسائل و لوازمى كه هر سال براى شما از قسطنطنيه مىفرستاده‌اند رسيده و چند تن از اروپاييان كه محمولات زيادى با خود آوردند در خانهء شما فرود آمده‌اند از آمدنشان شادمانم و مىخواهم آنها را ببينم ، و به آنها خير مقدم بگويم . رئيس هيأت به من گفت به خدمت ملكه بشتابم و عرض سپاسگزارى و جان‌نثارى كنم . ضمنا توصيه كرد چون رسم اين سرزمين اين است كه هنگام باريابى به حضور شاه و شهبانو بايد هديه‌اى تقديم كرد من هم بايد تحفهء مناسبى به ملكه بدهم . من از زامپى استدعا كردم از شهبانو مهلت بگيرد تا فردا هنگام شرفيابى
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 247 | ژان شاردن / اقبال يغمايى