هديهاى لايق حضور ايشان تقديم كنم ، و ملكه با تقاضايم موافقت كرد . ضمنا زامپى به عرض ايشان رساند كه من به زبان فارسى و تركى آشنا هستم . شهبانو بىدرنگ يكى از غلامانش را كه به زبان تركى كاملا مسلط بود نزد خود خواند و به وسيلهء او در مورد شخص من و علت مسافرتم پرسشهاى بسيار كرد . من جواب دادم مردى روحانى از فرقهء كاپوسن (
capucin
) هستم . اما اين جواب در نظرش خوش نيامد . وى پيوسته از عشق و عاشقى سخن مىگفت ، و از من پرسيد : آيا هرگز عشق دلت را آشفته و پريشان كرده است ؟ هرگز در آرزوى زيبارويى گريستهاى ؟ شرار عشق هرگز بر دلت آتش زده است ؟ تو روحانى هستى و با عشق سر و كار ندارى ! مگر شدنى است كه مردى جوان دل در گرو عشق تازهرويى دلفريب و خوش ادا نبندد ، تو گفتى و من هم باور كردم !
ملكه مكرّر از عشق سخن مىگفت و همراهانش نيز لذت مىبردند . اما من به آيندهء تيره و پر از وحشت خويش مىانديشيدم و در دل از خدا طلب مىكردم كه آن زن شوم و همراهانش هر چه زودتر از من دور شوند . دلم مىلرزيد كه مبادا ناگهان به تاراج كردن همهء دارايى من فرمان دهد . وى سه بار به تأكيد تمام اظهار داشت كه مىخواهد همهء آنچه را من با خود آوردهام ، و كليهء آنچه را از قسطنطنيه براى رهبانان رسيده با حوصله و دقت تماشا كند .
چنان كه پيش از اين گفتم سالى يك بار همه گونه وسايل زندگى اعم از خواربار و پوشاك و چيزهاى ديگر از قسطنطنيه براى هيأت مبلغان مىفرستادند و آنان ناچار بودند سهمى از آنچه رسيده بود به شاه و ملكه و وزير و درباريان تقديم كنند .
زامپى مطران به ملكه معروض داشت كه روز ديگر سهم ملكه را مىفرستد و من نيز قول دادم كه فردا هدايايى حضورا به ملكه تقديم خواهم كرد . شكر خدا كه ملكه قول و تعهّد ما را پذيرفت و رفت .
صبح روز بعد ملكه من و زامپى را به ناهار دعوت كرد . در موقع مقرر من و زامپى و يكى ديگر از گروه ته آتن به طرف كاخ ملكه حركت كرديم . قصر وى تا خانههاى محل سكونت ما دو ميل فاصله داشت . او جدا از شاه زندگى مىكرد . پادشاه از همسرش متنفر و بيزار بود و دلش نمىخواست هرگز چشمش به روى او بيفتد و آرزوى مرگش را داشت . اين زن را به زور به او داده بودند . ملكه آن روز خيلى آراستهتر و خوشپوشتر از روز پيش بود . هر هفت كرده آرايش كرده بود و بر آن بود كه زيباتر از آنچه بود جلوه كند . جامهاى زربفت در برداشت و گيسوانش را به دانههاى گرانبها