تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
كرد و گفت پادشاه مرا مأمور كرده به شما خير مقدم بگويم ، و اطلاع دهم اگر مايل باشيد هر قدر بخواهيد محافظ و اسب در اختيار شما مىگذارد تا بدون تشويش خاطر خود را به گرجستان برسانيد . و ما تصميم كرديم روز بعد به سفر خود ادامه بدهيم . بايد بگويم در مدت اقامت در آنارگى من از نظر خوراك و غذا هرگز در مضيقه نبودم . در آن جا پرندگان خانگى ، كبوترهاى وحشى ، خوك و بز وجود داشت ، و گماشتگان و همراهان من هر يك اينها را با معاوضهء كتان ، سوزن ، كندر ، شانه ، چاقو ، آسان به دست مىآوردند ، مواد خواربار و مانندهاى آن در آن جا به قيمت ارزان فراهم مىشد . فصل چيدن انگور بود و شراب فراوان و ارزان . فقط نان بر سر سفره كم داشتيم . از مدتى پيش بانوى متشخّصى در آنارگى اقامت گزيده بود . وى بيوهء وزير متوفّاى كلشيد بود . زامپى مرا به خانهء او برد و معرفى نمود ، و من چند چيز به او تقديم كردم . به اميد اين‌كه باز هم چيزهايى به رسم هديه به او بدهم هر روز يك گرده نان به وزن تقريبى نيم ليور با بعضى خوراكيهاى ديگر مثلا يك قطعه گوشت خوك وحشى ، يا يك گرده نان روغنى يا مقدارى عسل يا يك قرقاول برايم مىفرستاد و در مقابل چاقو يا قيچى يا نوار يا كاغذ طلب مىكرد ، و بدين گونه دو برابر بهاى اجناس معدودى كه براى من مىفرستاد مىستاند . يك روز اين بانوى متشخص به ديدنم آمد . مرا مورد لطف و تحسين قرار داد و در مقابل اين محبت چيزهاى بيشترى تقاضا كرد . اين بگير و بستانها هرگز موافق طبع من نبود اما به خاطر به دست آوردن نان كه هرگز ندانستم آنها را از كجا به دست مىآورد به اين معامله‌ها ادامه دادم . زامپى همه جا و پيش همه كس مرا يك روحانى كاپوسن معرفى مىكرد و مىگفت : مىخواهم نزد كاپوسنهاى مقيم گرجستان بروم ، و براى اين‌كه تركان مسلمان مرا نشناسند و آزار و شكنجه‌ام نكنند ، و آسان از سرزمين آنان بگذرم به اجبار لباس غير روحانى پوشيده‌ام . همچنين وى سفارش كرد لباس كهنه و پاره‌اى بر تن كنم تا بينندگان بر من به نظر ترحم بنگرند . من فرمان بردم و خود را چنان مىنمودم كه وى مصلحت مىدانست . اما رفتار و كردار خدمتگرانم چنان بود كه مردمان را نسبت به من به شك و ترديد مىانداخت ، زيرا آشپزخانه‌ام را چنان آباد مىداشتند كه با ظاهر فقيرانه و لباسهاى ژنده‌ام مناسبتى نداشت . همچنين آنها هر خوراكى را كه
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 244 | ژان شاردن / اقبال يغمايى