شد زيرا متجاوزان ابخازى آنچه را غارت مىكردند به كشتى مىآوردند و به بهاى ارزان به سوداگران مىفروختند .
روزى يكى از ابخازيان متشخص وارد كشتى ما شد . دنبال وى هفت يا هشت تن از متابعانش درآمدند . شخصيّت موصوف سه برده براى فروخت همراه آورده بود ، و هر يك از همراهانش مبلغى از اشياء غارت شده زير بغل داشت . از جمله يكى از آنها قابى از نقرهء خالص آورده بود . از او پرسيدم تصوير متعلق به اين قاب را چه كردى ؟ جواب داد : چون ترسيدم اگر آن را بياورم بر من غضب كند و بميرم در كليسا گذاشتم .
وقتى كه من كشتى را ترك گفتم چهل برده در آن گرفتار بودند . ناخداى كشتى و سوداگر ترك و چند تن از مسيحيان آنان را با سلاح و مواد خوراكى و برخى چيزهاى ديگر مبادله كرده بودند . سوداگران كالاهاى خود را به دو برابر بهاى عادله به مشتريان مىدادند . بهاى غلامان بيست و پنج تا چهل ساله ، همچنين قيمت بچههاى هشت تا ده ساله براى آنان فقط پانزده اكو تمام مىشد . دختران جوانى را كه سيزده تا هجده ساله بودند بيست اكو ، زنان را دوازده اكو ، و كودكان را سه تا چهار اكو مىخريدند . يك سوداگر يونانى كه اتاقش كنار اتاق من بود مادرى را با طفل شيرخوارش به دوازده اكو خريد . اين زن برگشته بخت بيست و پنج سال داشت و مظهر جمال بود . رنگ چهرهاش به سوسن شاداب مىمانست ؛ پستانهاى گرد و لرزان و لغزانش به دلها شور مىافگند ؛ گردن بلند و صاف و بلورينش آفت دلها بود . شايد در همهء جهان به زيبايى و طنازى و دلفريبى همتا نداشت . هر كس او را مىديد مفتون رعنايى و دلاراييش مىشد . وقتى او را ديدم به دل گفتم : اى زيباى تيرهروز ، من در شرايط و موقعيتى هستم كه نه به تو رحمت مىآورم و نه دلباختهء زيباييت مىشوم . اگر من خود گرفتار رنجها و بلاهاى جان شكار نبودم ، در سراشيب سقوط به پرتگاهى مخوفتر و مظلمتر از چاهسار بردگان نبودم شايد احساسم دربارهء تو به گونهاى ديگر بود اما افسوس و دريغ كه هيچ كس از دردهاى جان كاه من آگاه نيست .
آنچه مايهء تعجب و شگفتى من بود اين بود كه اين تيرهروزان برگشته بخت به احوال بد خويش آگاه نبودند ، و احساس درد و رنج نمىكردند . خداوندان اين بردههاى سيه ستاره همين كه آنان را مىخريدند و به تملّك و تصرّف خود در مىآوردند جامههاى ژنده و پارهء آنها را از تنشان به در مىكردند ، لباس نو بر آنان مىپوشاندند ، و
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 240
مساهمون: ژان شاردن
ص٢٤٠