يادآورى كردم كه به اندازهء كافى پول طلا و نقره براى هزينهء راه و مخارج احتمالى ديگر به آورندهء نامه دادهام كه مىتواند از او بگيرد .
بامداد روز چهارم اكتبر پيكى كه فرستاده بودم بازگشت و رئيس هيأت مبلغان را كه چنان كه پيش از اين گفتهام دن مارى ژزف زامپى (
don marie joseph zampi
) نام داشت و از مردم مانتو (
manteu
) بود ، با خود آورد . با شور و شوق و شادى فراوان به پيشبازش شتافتم ؛ سلامش گفتم ، و در آغوشش كشيدم . نخستين سخنى كه گفت اين بود : پروردگار كسانى را كه ترا به اين راه پر خطر رهنمون شدهاند ببخشايد . آقاى عزيز ، شما به سرزمينى پا نهادهايد كه شومتر ، وحشىتر ، وحشتناكتر و پرخطرتر از آن جايى نيست ، و من صلاح شما را در اين مىبينم كه هر چه زودتر با نخستين وسيله خود را به قسطنطنيه برسانيد .
بر اثر اين سخنان بيمانگيز شادى آمدن و ديدار رئيس گروه مبلّغان ته آتن از دل و سرم بيرون شد . سرانجام او و رفيق رهنمايم را به اتاقم بردم ، و در آن جا هر سه با هم به صحبت نشستيم . نخست از وى كه بر اثر استدعاى من رنج اين سفر دور و دراز و ناآرام را بر خود هموار كرده بود ، سپاسگزارى كردم . او جواب داد مىخواسته است همان روز كه وعده داده بوده بيايد ، اما هجوم و غارتگرى و كشتار ابخازيان وحشى همهء راهها را به خطر انداخته و نتوانسته است به وعدهء خود وفا كند . آنگاه به وى گفتم كه سخنان يأسآميزش كاملا مرا مضطرب و پريشانخاطر كرده است ؛ و افزودم خدا نكند گفتههاى بيمانگيز شما كه با محبت و خيرخواهى آميخته است بر اثر تصور زحمات ناشى از رنج مهماندارى و مخارج آن ، از دلتان بر زبانتان جارى شده باشد ؛ و او جواب داد : نه ، هرگز چنين خيالى نكردهام ، و به اينجا آمدهام تا هر خدمتى كه مىتوانم براى شما انجام كنم ؛ و اگر بخواهيد البته شما را به محل سكونت خود مىبرم .
اما چون سخن در پرده گفتن و پوشاندن حقيقت در مذهب دوستدارى كفر است ، باز هم به تأكيد و صراحت تمام مىگويم راهى كه از آن بايد بگذريم سخت پرخطر است ؛ هوا بد و ناسازگار است ؛ نه نان پيدا مىشود و نه خوراكيهاى ديگر ؛ مردمى كه در مسير ما زندگى مىكنند همه وحشى و بىرحماند .
به وى گفتم : سفارشنامهء معتبرى براى پادشاه كلشيد آوردهام : باشد اگر ببيند نسبت به ما مهربان شود . پاسخ داد : بدين دل مبند و خود را اميد و نويد مده ، زيرا پادشاه كلشيد خود يكى از غارتگران و دزدان است ، و در تبهكارى و خونريزى دست