تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
به من روى نمود مبلغين ته آتن به ياريم مىشتابند . همچنين مىپنداشتم خانه‌هايى در اختيار آنهاست كه مىتوانم روزى چند با اطمينان كامل در آنها بياسايم ؛ و چندان نفوذ و توان‌مندى دارند كه بتوانند وسايلى فراهم آورند كه هر چه زودتر و آسان‌تر به مرز ايران برسم . خانه‌هاى مبلغان مسيحى تا ايسگائور از راه خشكى چهل ميل و از راه دريا پنجاه و پنج ميل فاصله دارد . من به نام رئيس هيأت مبلغان نامه‌اى نوشتم و با پيكى بادپا و ره سپر فرستادم ، مشعر بر اين‌كه : براى انجام دادن كارهايى بس مهم ، قصد سفر كردن به ايران دارم ، همچنين در آن نامه آوردم كه سفير فرانسه ، وزير مختار ژن ، اسقف كاپوسنهاى يونان ، و نمايندهء ته آتن‌ها (
theatin
) ى قسطنطنيه سفارشنامه‌هاى مخصوص نوشته‌اند كه بايد به وى برسانم ، و مصرّانه از رئيس هيأت مبلغان خواستار شدم كه بىدرنگ كسى را براى فراهم كردن مقدمات سفر من بفرستد . مىخواستم مزد سفر پيك را به نقد بپردازم ، اما وى اصرار داشت به جاى پول ، معادل آن پارچهء كتان به وى بدهم . رهنمايم بدين سوداگرى رضا شد و قبول كرد به ازاى پول دو قطعه كتان سفيد به او بدهد ، به شرط اين‌كه رفتن و برگشتنش بيش از دو روز و نيم به طول نينجامد . دو قطعه كتانى كه به جاى پول به پيك داديم در كافا بيش از چهار فرانك بها نداشت . در حالى كه سخت اندوهگين و دل‌آزرده بودم به كشتى بازگشتم . غمم از اين بود كه در راه سفر به سرزمينى درافتاده‌ام كه در آن نه خانه‌اى براى آرام گرفتن هست ، نه چيزى براى خوردن ، و نه پول جريان و ارزش دارد . آنچه به نظر مىرسيد چهرهء غم‌زده و پژمردهء بردگانى بود كه غبار نااميدى و بدبختى سيما و سراسر اندامشان را پوشانده بود . اين ستمرسيدگان در سنين متفاوت ، و هم از زن و مرد بودند . برخى با نهايت شقاوت و بىرحمى دو به دو به هم بسته شده بودند ، و بعضى غل و زنجير به گردن داشتند . از روى ديگر جابه جا مأموران گمرك كه در حقيقت به درندگان شبيه‌تر از انسان بودند ، و ديدن قيافه و چهره‌شان موى بر اندام راست مىكرد ، مشاهده مىشدند ، از ديدن اين مناظر اندوه‌بار و دلخراش سخت اندوهگين و فسرده‌دل بودم ، اما جز شكيبايى و تحمّل درد چاره نداشتم . براى اين‌كه خاطر دوست همسفر و ديگر كسان را آزرده نكنم ، از غم سنگينى كه دلم را مىفشرد اندكى به آنان نگفتم ، حتى به آنان مژده دادم كه به من وعده داده‌اند مقدارى خوراكى براى ما بياورند . اما چون مىدانستم
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 233 | ژان شاردن / اقبال يغمايى