كشتىنشينان اگر بخواهند پا به خشكى بگذارند و با آنها معامله كنند - و اين كار به ندرت اتفاق مىافتد زيرا رويارو شدن با آنان به راستى خطرناك و دور از احتياط است - در ازاى هر نفرى كه از كشتى به خشكى پا مىنهد سه تن از وحشيان را به گروگان مىگيرند . هر چيز كه براى فروختن به مينگرلى حمل مىشود به اين سرزمين كه عقب ماندهتر و فقيرتر و محتاجتر است برده مىشود . سوداگران در عوض آنچه به اين مردمان مىفروشند هر نوع برده اعم از زن و مرد ، يا پسر و دختر ، عسل ، موم ، چرم ، پوست شغال كه شبيه روباه اما بزرگتر است ، و پوست يك نوع حيوان ديگر كه مانند سمور است ، و پوست بعضى ديگر از جانوران را كه در كوههاى چركس زندگى مىكنند ، مىگيرند . جز اينها كه نامشان ذكر شد مردم اين منطقه چيزى براى مبادله ندارند . داد و ستد با اين قوم وحشى بدين گونه صورت مىپذيرد كه قايقهاى كشتى به ساحل نزديك و سرنشينان آن مسلح و آماده مىشوند ، و اجازه نمىدهند آن عدّه از چركسها كه به قايق نزديك مىشوند بيش از عدهء خودشان باشد ، و اگر دريافتند كه شمارهء آنها از عدّهء خودشان بيشتر است بىدرنگ به كشتى باز مىگردند . بارى ، در صورت مساعد بودن شرايط ، طرفين كالاهاى خود را به هم نشان مىدهند ، و مبادله انجام مىپذيرد ، اما به هر حال كشتىنشينان بايد كاملا محتاط و هشيار باشند تا ضمن سوداگرى در خطر نيفتند . زيرا چركسها اصولا مردمانى مكّار ، پر افسون درشتناك و آتش نهادند ، و ممكن نيست اگر فرصت بيابند به چابكدستى چيزى و گرچه كوچك باشد ندزدند . اين قوم وحشى در روزگاران گذشته پيرو آيين حضرت مسيح بودند اما در زمان حاضر اعتقاد به هيچ دين ندارند ؛ حتّى هيچيك از مظاهر طبيعت را نمىپرستند . به عقيدهء من توجّه و اعتقاد آنان به خرافات و اوهامى كه همسايگانشان از اسلام و مسيحيّت گرفتهاند و به ايشان منتقل شده نمىتواند دين آنان محسوب شود .
چركسها در كلبههاى چوبين زندگى مىكنند و همه لخت و عريان به سر مىبرند . بعض آنها ديگران را به بردگى مىگيرند و به تركها يا تاتارها مىفروشند . كار عمدهء زنان شخم زدن زمين است . چركسها و همسايگانشان از نان پخته شده از دانههايى شبيه ارزن تغذيه مىكنند . كسانى كه به قصد سوداگرى به اين سواحل سفر كردهاند از اخلاق و رفتار اين قوم وحشى ، و طرز زندگى و اوضاع سرزمينشان حكايتهايى مىكنند كه قابل باور نيست . زيرا هيچ يك آنان جرأت نداشته است
سفرنامه شاردن ( فارسى ) — صفحة 110
مساهمون: ژان شاردن
ص١١٠