رسد به آنكه در برابر مؤمنان مشتاق هدايت عبوس و دژم گردد .
مضافا توصيف آن فردى كه در سورهء عبس مطرح است - مبنى بر اينكه به اغنياء روى آور است و نسبت به فقراء بىاعتناء مىباشد - به هيچوجه مناسب و مشابه اخلاق شريف و خوى لطيف و والاى پيامبر اكرم ( صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم ) نمىباشد .
مؤيد اين سخن ، گفتار خداوند متعال در وصف مقام اخلاقى آنحضرت است كه توأم با شگفتى و با آميزهاى از كرامت مقام پيامبر اكرم ( صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم ) بيان شده است .
خداوند متعال در بارهء پيامبرش مىفرمايد :
« وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ » ( قلم : 4 ) :
[ اى پيامبر ! ] ترا خوئى بس شگرف است .
و يا فرموده است :
« وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ » ( آل عمران : 159 ) :
[ اى پيامبر ! ] اگر تو فردى دشخوار و سخت دل مىبودى ، و شخصيت اخلاقى و روانى تو از رقت و ظرافت و لطف مايه نمىگرفت مردم از پيرامون تو مىپراكندند .
بنابراين ظاهرا چنين به نظر مىرسد كه « عَبَسَ وَتَوَلَّى . . . » ناظر به فرد ديگرى غير از پيامبر گرامى اسلام ( صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم ) مىباشد . چنان كه از امام صادق ( عليه السلام ) روايت شده است كه مىفرمود : اين سوره در بارهء شخصى از بنى اميه نازل گرديد كه در حضور نبّى اكرم ( صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم ) به سر مىبرد . همزمان با حضور او عبد اللَّه بن ام مكتوم بر آنها وارد شد . اين مرد اموى از حضور يافتن عبد اللَّه بدش آمد و نسبت به او احساس و اظهار تنفر مىنمود ، و خود را « جمع و جور » مىكرد و روى درهم مىكشيد و چهرهء خويش از او برمىگرداند و از وى فاصله گرفت .
خداوند متعال اين حالت نكوهيدهء آن مرد اموى را در قرآن كريم بازگو فرموده و كردار او را با بيان و سخن عتاب آميز ، زشت و ناخوش آيند بر شمرد و فرمود :
« عَبَسَ وَتَوَلَّى . أَنْ جاءَه الأَعْمى . وَما يُدْرِيكَ لَعَلَّه يَزَّكَّى . أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَه الذِّكْرى . أَمَّا مَنِ اسْتَغْنى فَأَنْتَ لَه تَصَدَّى . وَما عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّى . وَأَمَّا مَنْ جاءَكَ يَسْعى . وَهُوَ يَخْشى ، فَأَنْتَ عَنْه تَلَهَّى » ( عبس 1 - 10 ) :
آن مرد چهره در هم كشيد و روى برگرداند . آنگاه كه آن مرد نابينا بر او وارد شد ، تو چه مىدانى . شايد او در سايهء كردار شايسته و حس ره جوئى و هدايت خواهى خود از
اسباب النزول ( فارسي ) — صفحة 49
مساهمون: السيد محمد باقر حجتي
ص٤٩