460 [ سينه مالامال درد است اى دريغا همدمى ]
1 سينه مالامال درد است اى دريغا همدمى * دل ز تنهايى به جان آمد خدا را مرهمى
2 خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندى دهيم * كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى
3 چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو ؟ * ساقيا جامى به من ده تا بياسايم دمى
4 زيركى را گفتم اين احوال بين ، خنديد و گفت * صعبروزى ، بوالعجبكارى ، پريشانعالمى
5 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چَگِل * شاه تركان فارغست از حال ما كو رستمى ؟
6 در طريق عشقبازى امن و آسايش بلاست * ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمى
7 اهل كام و ناز را در كوى رندى راه نيست * رهروى بايد ، جهانسوزى ، نه خامى بىغمى
8 آدمى در عالم خاكى نمىآيد بدست * عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى
9 گريهء « حافظ » چه سنجد پيش استغناى دوست ؟ * كاندرين دريا نمايد ، هفت دريا شبنمى