404 [ خَطِّ عِذار يار كه بگرفت ماه ازو ]
1 خَطِّ عِذار يار كه بگرفت ماه ازو * خوش حلقهايست ليك به در نيست راه ازو
2 ابروى دوست گوشهء محراب دولت است * آنجا بمال چهره و حاجت بخواه ازو
3 اى جرعه نوش مجلس جم ، سينه پاك دار * كآيينهايست جام جهانبين كه آه ازو
4 سلطان غم هر آنچه تواند بگو بكن * من بردهام به بادهفروشان پناه ازو
5 كردار اهل صومعهام كرد مىپرست * اين دوده بين ، كه نامهء من شد سياه ازو
6 ساقى چراغ مى به ره آفتاب دار * گو برفروز مشعلهء صبحگاه ازو
7 آبى به روزنامهء اعمال ما فشان * بتوان مگر سترد حروف گناه ازو
8 « حافظ » كه ساز مجلس عُشاق راست كرد * خالى مباد عرصهء اين بزمگاه ازو
9 آيا درين خيال كه دارد گداى شهر * روزى بود كه ياد كند پادشاه ازو