403 [ مرا چشميست خونافشان ز دست آن كمانابرو ]
1 مرا چشميست خونافشان ز دست آن كمانابرو * جهان پرفتنه خواهد شد ، ازين چشم و از آن ابرو
2 غلام چشم آن تركم كه در خواب خوش مستى * نگارين گلشنش روى است و مشكينسايبان ابرو
3 هلالى شد تنم زين غم كه با طغراى ابرويش * كه باشد مه ؟ كه بنمايد ز طاق آسمان ابرو
4 رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم * هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو
5 دگر حور و پرى را كس نگويد با چنين حسنى * كه اين را اين چنين چشم است و آن را آنچنان ابرو
6 تو كافردل نمىبندى نقاب زلف و مىترسم * كه محرابم بگرداند ، خم آن دلستان ابرو
7 روان گوشهگيران را ، جبينش طرفه گلزاريست * كه بر طرف سمن زارش ، همىگردد كمان ابرو
8 اگر چه مرغ زيرك بود « حافظ » در هوادارى * به تير غمزه صيدش كرد ، چشم آن كمان ابرو