تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 837

مساهمون:

ص٨٣٧

401 [ اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو ]

1 اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو * تاج شاهى را فروغ از گوهر والاى تو
2 آفتاب فتح را هر دم طلوعى مىدهد * از كلاه خسروى ، رخسار مه‌سيماى تو
3 جلوه‌گاهِ طاير اقبال گردد هر كجا * سايه اندازد هماى چتر گردون‌ساى تو
4 از رسوم شرع و حكمت با هزاران اختلاف * نكته‌اى هرگز نشد فوت از دل داناى تو
5 آب حيوانش ز منقار بلاغت مىچكد * طوطى خوش لهجه ، يعنى كلك شِكرخاى تو
6 گرچه خورشيد فلك چشم و چراغ عالم است * روشنايىبخش چشم اوست ، خاك پاى تو
7 آنچه اسكندر طلب كرد و ندادش روزگار * جرعه‌اى بود از زلال جام جان‌افزاى تو
8 عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست * راز كس مخفى نماند با فروغ راى تو
9 خسروا پيرانه‌سر « حافظ » جوانى مىكند * بر اميد عفو جان‌بخش گنه‌فرساى تو