384 [ منم كه شهرهء شهرم به عشقورزيدن ]
1 منم كه شهرهء شهرم به عشقورزيدن * منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن
2 وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم * كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
3 به مىپرستى از آن نقش خود بر آب زدم * كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
4 به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات ؟ * بخواست جامِ مى و گفت : راز پوشيدن
5 عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس * كه وعظ بىعملان واجب است نشنيدن
6 مراد دل ز تماشاى باغ عالم چيست ؟ * به دست مردم چشم ، از رخ تو گل چيدن
7 به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه * كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن
8 ز خطِّ يار بياموز مهر با رخ خوب * كه گِردِ عارض خوبان ، خوشست گرديدن
9 مبوس جز لب معشوق و جام مى « حافظ » * كه دست زهدفروشان خطاست بوسيدن