381 [ افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن ]
1 افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن * مقدمش يا رب مبارك باد بر سرو و سمن
2 خوش به جاى خويشتن بود اين نشستِ خسروى * تا نشيند هر كسى اكنون به جاى خويشتن
3 تا ابد معمور باد اين خانه كز خاك درش * هر نفس با بوى رحمت مىوزد باد از يمن
4 خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت * كِاسم اعظم كرد ازو كوتاه ، دست اهرمن
5 شوكت پورپشنگ و تيغ عالمگير او * در همه شهنامهها شد داستان انجمن
6 جويبار ملك را آب از سر شمشير تست * تو درخت عدل بنشان ، بيخ بدخواهان بكن
7 بعد ازين نَشگِفت اگر با نكهت خُلقِ خوشت * خيزد از صحراى ايذج ، نافهء مشك ختن
8 خِنگ چوگانى چرخت رام شد در زير زين * شهسوارا خوش به ميدان آمدى گويى بزن
9 گوشهگيران انتظار جلوهء خوش مىكنند * برشكن طرف كلاه و برقع از رخ برفكن
10 مشورت با عقل كردم ، گفت : « حافظ » مى بنوش * ساقيا مى ده به قول مستشارِ مؤتَمن
11 اى صبا بر ساقى بزم اتابك عرضه دار * تا از آن جام زرافشان جرعهاى بخشد به من