380 [ چو گل هر دم به بويت جامه در تن ]
1 چو گل هر دم به بويت جامه در تن * كنم چاك از گريبان تا به دامن
2 تنت را ديد گل ، گويى كه در باغ * چو مستان جامه را بدريد بر تن
3 من از دست غمت مشكل برم جان * ولى دل را تو آسان بردى از من
4 به قول دشمنان برگشتى از دوست * نگردد هيچكس با دوست ، دشمن
5 تنت در جامه چون در جام ، باده * دلت در سينه چون در سيم ، آهن
6 ببار اى شمع ، اشك از چشم خونبار * كه شد سوز دلت بر خلق ، روشن
7 مرو كز سينهام آه جگرسوز * برآيد همچو دود از راه روزن
8 دلم را مشكن و در پا مينداز * كه دارد در سر زلف تو مسكن
9 چو دل در زلف تو بستهست « حافظ » * بدين سان كار او در پا ميفكن