347 [ حاليا مصلحت وقت در آن مىبينم ]
1 حاليا مصلحت وقت در آن مىبينم * كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
2 جز صراحى و كتابم نبود يار و نديم * تا حريفانِ دغا را به جهان كم بينم
3 بس كه در خرقهء آلوده زدم لاف صلاح * شرمسار از رخ ساقى و مىِ رنگينم
4 جامِ مىگيرم و از اهل ريا دور شوم * يعنى از خلق جهان پاكدلى بگزينم
5 سر به آزادگى از خلق بر آرم چون سرو * گر دهد دست كه دامن ز خسان درچينم
6 سينهء تنگ من و بار غم او هيهات * مرد اين بار گران نيست دل مسكينم
7 بر دلم گَردِ ستمهاست خدايا مپسند * كه مكدّر شود آيينهء مهرآيينم
8 بندهء آصف عهدم ، دلم از راه مبر * كه اگر دم زنم از چرخ بخواهد كينم
9 من اگر رند خراباتم و گر « حافظ » شهر * اين متاعم كه تو مىبينى و كمتر زينم