346 [ به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم ]
1 به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم * بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
2 الا اى همنشين دل كه يارانت برفت از ياد * مرا روزى مباد آن دم كه بىياد تو بنشينم
3 ز تاب آتش دورى شدم غرق عرق چون گل * بيار اى باد شبگيرى ، نسيمى ز آن عرقچينم
4 صباحُ الخَير زد بلبل كجايى ساقيا برخيز * كه غوغا مىكند در سر ، خيال خواب دوشينم
5 اگر بر جاى من غيرى گزيند دوست ، حاكم اوست * حرامم باد اگر من ، جان به جاى دوست بگزينم
6 جهان پيريست بىبنياد ازين فرهادكش فرياد * كه كرد افسون و نيرنگش ، ملول از جان شيرينم
7 شب رحلت هم از بستر روم تا قصرِ حور العين * اگر در وقت جان دادن تو باشى شمع بالينم
8 جهان فانى و باقى فداى شاهد و ساقى * كه سلطانى عالم را طُفِيل عشق مىبينم
9 حديث آرزومندى كه در اين نامه ثبت افتاد * همانا بىغلط باشد كه « حافظ » داد تلقينم