317 [ تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم ]
1 تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم * تبسمى كن و جان بين كه چون همىسپرم
2 چنين كه بر دل من داغ زلف سركش تست * بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
3 بر آستان اميدت گشادهام درِ چشم * كه يك نظر فكنى ، خود فكندى از نظرم
4 غلام مردم چشمم ، كه با سياهدلى * هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
5 چه شكر گويمت اى خيل غم عَفاكَ اللّه * كه روز بىكسى آخر نمىروى ز سرم
6 به هر نظر ، بت ما جلوه مىكند ، ليكن * كس اين كرشمه نبيند كه من همىنگرم
7 به خاكِ « حافظ » اگر يار بگذرد چون باد * ز شوق در دل آن تنگنا ، كفن بدرم