307 [ دوش بيمارى چشم تو ببرد از دستم ]
1 دوش بيمارى چشم تو ببرد از دستم * ليكن از لطف لبت صورت جان مىبستم
2 از ثبات خودم اين نكته خوش آمد كه به جور * در سر كوى تو ، از پاى طلب ننشستم
3 عشق من با خط مشكين تو امروزى نيست * ديرگاهيست كزين جام هلالى مستم
4 عافيت چشم مدار از من ميخانهنشين * كه دم از خدمت رندان زدهام تا هستم
5 در ره عشق از آن سوى فنا صد خطر است * تا نگويى كه چو عمرم به سر آمد رستم
6 بوسه بر دُرجِ عقيق تو حلال است مرا * كه به افسوس و جفا مُهرِ وفا نشكستم
7 بعد ازينم چه غم از تير كجانداز حسود * چون به محبوب كمان ابروى خود پيوستم
8 رتبت دانش « حافظ » به فلك بر شده بود * كرد غمخوارى شمشاد بلندت پستم
9 صنم لشكريم غارت دل كرد و برفت * آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم