308 [ به غير از آنكه بشد دين و دانش از دستم ]
1 به غير از آنكه بشد دين و دانش از دستم * بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بربستم ؟
2 اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد * « به خاك پاى عزيزت كه عهد نشكستم »
3 چو ذره گرچه حقيرم ، ببين به دولت عشق * كه در هواى رخت چون به مهر پيوستم ؟
4 بيار باده كه عمريست تا من از سر امن * به كنج عافيت ، از بهر عيش ننشستم
5 اگر ز مردم هشيارى اى نصيحتگوى * سخن به خاك ميفكن چرا كه من مستم
6 چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست * كه خدمتى به سزا بر نيامد از دستم
7 بسوخت « حافظ » و آن يار دلنواز نگفت * كه مرهمى بفرستم چو خاطرش خستم