276 [ چو بر شكست صبا زلف عنبرافشانش ]
1 چو بر شكست صبا زلف عنبرافشانش * به هر شكسته كه بگذشت تازه شد جانش
2 كجاست همنفسى تا به شرح ، عرضه دهم * كه دل چه مىكشد از روزگار هجرانش ؟
3 بَريدِ صبح وفانامهاى كه برد به دوست * ز خون ديده ما بود مُهرِ عنوانش
4 زمانه از ورق گل مثال روى تو بست * ولى ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش
5 بسى شديم و نشد عشق را كرانه پديد * تبارك اللّه ازين ره كه نيست پايانش
6 جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد * كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش
7 بدين شكستهء بيت الحزن كه مىآرد ؟ * نشان يوسف دل ، از چَهِ زنخدانش
8 بگيرم آن سر زلف و بدست خواجه دهم * كه داد من بستاند ز مكر و دستانش