182 [ دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند ]
1 دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند * نياز نيم شبى دفع صد بلا بكند
2 عتاب يار پرىچهره عاشقانه بكَش * كه يك كرشمه تلافى صد جفا بكند
3 ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند * هر آنكه خدمت جام جهاننما بكند
4 طبيب عشق ، مسيحا دم است و مشفق ، ليك * چو درد در تو نبيند كرا دوا بكند ؟
5 تو با خداى خود انداز كار و دل خوش دار * كه رحم اگر نكند مدعى ، خدا بكند
6 ز بخت خفته ملولم ، بود كه بيدارى * به وقت فاتحهء صبح ، يك دعا بكند
7 بسوخت « حافظ » و بويى ز زلف يار نبرد * مگر دلالت اين دولتش صبا بكند