تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١

178 [ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ]

1 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند * وندر آن ظلمت شب آب‌حياتم دادند
2 بى خود از شعشعهء پرتو ذاتم كردند * باده از جام تجلّىِ صفاتم دادند
3 چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى * آن شب قدر كه اين تازه‌براتم دادند
4 بعد ازين روى من و آينهء وصف جمال * كاندر آنجا خبر از جلوهء ذاتم دادند
5 من اگر كامروا گشتم و خوش‌دل چه عجب ؟ * مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
6 هاتف آن روز به من مژدهء اين دولت داد * كه بر آن جور و جفا ، صبر و ثباتم دادند
7 اين همه شهد و شكر كز سخنم مىريزد * اجر صبريست كز آن شاخ نباتم دادند
8 همت « حافظ » و انفاس سحر خيزان بود * كه ز بند غم ايام ، نجاتم دادند