116 [ بتى دارم كه گِردِ گل ز سنبل سايهبان دارد ]
1 بتى دارم كه گِردِ گل ز سنبل سايهبان دارد * بهار عارضش خطى به خون ارغوان دارد
2 غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب * بقاى جاودانش ده كه حسن جاودان دارد
3 چو عاشق مىشدم گفتم كه بُردم گوهر مقصود * ندانستم كه اين دريا چه موج خونفشان دارد
4 ز چشمت ، جان نشايد برد كز هر سو كه مىبينم * كمين از گوشهاى كردست و تير اندر كمان دارد
5 چو دام طُرّه افشانَد ز گَردِ خاطر عشاق * به غمّاز صبا گويد كه راز ما نهان دارد
6 بيفشان جرعهاى بر خاك و حال اهل شوكت بين * كه از جمشيد و كيخسرو فراوان داستان دارد
7 چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اى بلبل * كه بر گل اعتمادى نيست ور حسن جهان دارد
8 خدا را داد من بستان ازو اى شحنهء مجلس * كه مى با ديگرى خوردست و با من سر ، گران دارد
9 به فتراك ار همىبندى خدا را زود صيدم كن * كه آفتهاست در تأخير و طالب را زيان دارد
10 ز سروقد دلجويت مكن محروم چشمم را * بدين سر چشمهاش بنشان كه خوش آبى روان دارد
11 ز خوف هجرم ايمن كن اگر امّيد آن دارى * كه از چشم بدانديشان ، خدايت در امان دارد
12 چه عذر بخت خود گويم كه آن عيّار شهرآشوب * به تلخى كشت « حافظ » را و شكّر در دهان دارد