اندر آن ساعت كه بر پشت صبا بندند زين * با سليمان چون برانم من كه مورم مركبست
آنكه ناوك بر دل من زيرچشمى مىزند * قوت جان حافظش در خندهء زير لبست
آب حيوانش ز منقار بلاغت مىچكد * زاغ كلك من بنام ايزد چه عالىمشربست
[ 32 خدا چو صورت ابروى دلگشاى تو بست ]
خدا چو صورت ابروى دلگشاى تو بست * گشاد كار من اندر كرشمههاى تو بست
مرا و سرو چمن را به خاك راه نشاند * زمانه تا قصب نرگس قباى تو بست
ز كار ما و دل غنچه صد گره بگشود * نسيم گُل چو دل اندر پى هواى تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضى كرد * ولى چه سود كه سر رشته در رضاى تو بست
چو نافه بر دل مسكين من گره مفكن * كه عهد با سر زُلف گرهگشاى تو بست
تو خود وصال دگر بودى اى نسيم وصال * خطا نگر كه دل امّيد در وفاى تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت * بخنده گفت كه حافظ برو كه پاى تو بست
[ 33 خلوتگزيده را بتماشا چه حاجتست ]
خلوتگزيده را بتماشا چه حاجتست * چون كوى دوست هست بصحرا چه حاجتست
جانا بحاجتى كه ترا هست با خدا * كاخر دمى بپرس كه ما را چه حاجتست