تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
ما نه رندان ريائيم و حريفان نفاق * آنكه او عالم سرّست بدين حال گواست
فرض ايزد بگذاريم و بكس بد نكنيم * وانچه گويند روا نيست نگوئيم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم * باده از خون رزان است نه از خون شماست
اين چه عيبيست كزان عيب خلل خواهد بود * ور بود نيز چه شد مردم بىعيب كجاست

[ 21 دل و دينم شد و دلبر بملامت برخاست ]

دل و دينم شد و دلبر بملامت برخاست * گفت با ما منشين كز تو سلامت برخاست
كه شنيدى كه درين بزم دمى خوش بنشست * كه نه در آخر صُحبت بند امت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافى زد * پيش عشّاق تو شبها بغرامت برخاست
در چمن باد بهارى ز كنار گُل و سرو * بهوادارى آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتى و از خلوتيان ملكوت * به تماشاى تو آشوب قيامت برخاست
پيش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت * سرو سركش كه بناز از قد و قامت برخاست
حافظ اين خرقه بينداز مگر جان ببرى * كاتش از خرقه سالوس و كرامت برخاست

[ 22 چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست ]

چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست * سُخن‌شناس نئى جان من خطا اينجاست
ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 87 | شمس الدين حافظ