سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم دل شمع * دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنائى نه غريبست كه دلسوز منست * چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقهء زهد مرا آب خرابات ببُرد * خانهء عقل مرا آتش ميخانه بسوخت
چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست * همچو لاله جگرم بىمى و خُمخانه بسوخت
ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم * خرقه از سر بدر آورد و به شكرانه بسوخت
ترك افسانه بگو حافظ و مى نوش دمى * كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت
[ 18 ساقيا آمدن عيد مُبارك بادت ]
ساقيا آمدن عيد مُبارك بادت * و ان مواعيد كه كردى مرواد از يادت
در شگفتم كه درين مدّت ايّام فراق * برگرفتى ز حريفان دل و دل مىدادت
برسان بندگى دختر رز گو بدرآى * كه دم و همّت ما كرد ز بند آزادت
شادى مجلسيان در قدم مقدم تست * جاى غم باد مران دل كه نخواهد شادت
شكر ايزد كه ز تاراج خزان رخنه نيافت * بوستان سمن و سرو و گُل و شمشادت
چشم بد دور كز آن تفرقهات بازآورد * طالع نامور دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت اين كشتى نوح * ورنه طوفان حوادث ببرد بُنيادت