[ 16 خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت ]
خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت * به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود * زمانه طرح محبّت نه اين زمان انداخت
بيك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد * فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوى كرده مىروى بچمن * كه آب روى تو آتش در ارغوان انداخت
ببزمگاه چمن دوش مست بگذشتم * چو از دهان توام غُنچه در گمان انداخت
بنفشه طُرّه مفتول خود گره مىزد * صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت
ز شرم آنكه به روى تو نسبتش كردم * سمن بدست صبا خاك در دهان انداخت
من از ورع مى و مطرب نديدمى زين پيش * هواى مغبچگانم درين و آن انداخت
كنون به آب مى لعل خرقه مىشويم * نصيبهء ازل از خود نمىتوان انداخت
مگر گشايش حافظ در اين خرابى بود * كه بخشش ازلش در مى مُغان انداخت
جهان بكام من اكنون شود كه دور زمان * مرا به بندگى خواجهء جهان انداخت
[ 17 سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ]
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت * آتشى بود درين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطهء دورى دلبر بگُداخت * جانم از آتش مهر رُخ جانانه بسوخت