[ 13 مىدمد صبح و كلّه بست سحاب ]
مىدمد صبح و كلّه بست سحاب * الصّبوح الصّبوح يا اصحاب
مىچكد ژاله بر رُخ لاله * المدام المدام يا احباب
مىوزد از چمن نسيم بهشت * هان بنوشيد دم بدم مى ناب
تخت زمرد ز دست گل بچمن * راح چون لعل آتشين درياب
در ميخانه بستهاند دگر * افتتح يا مفتّح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمك * هست بر جان و سينهاى كباب
اين چنين موسمى عجب باشد * كه ببندند ميكده بشتاب
بر رُخ ساقى پرى پيكر * همچو حافظ بنوش بادهء ناب
[ 14 گفتم اى سلطان خوبان رحم كن بر اين غريب ]
گفتم اى سلطان خوبان رحم كن بر اين غريب * گفت در دنبال دل ره گم كند مسكين غريب
گفتمش مگذر زمانى گفت معذورم بدار * خانهپروردى چه تاب آرد غم چندين غريب
خفته بر سنجاب شاهى نازنينى را چه غم * گر ز خار و خاره بسازد بستر و بالين غريب
اى كه در زنجير زُلفت جاى چندين آشناست * خوش فتاد آن خال مشكين بر رُخ رنگين غريب
مىنمايد عكس مى در رنگ روى مهوشت * همچو برگ ارغوان بر صفحهء نسرين غريب