مشنو سخن خصم كه بنشين و مرو * بشنو ز من اين نكته كه برخيز و بيا
ايضا له [ گفتم كه لبت گفت لبم آبحيات ]
گفتم كه لبت گفت لبم آبحيات * گفتم دهنت گفت زهى حبّ نبات
گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا * شادىّ همه لطيفهگويان صلوات
ايضا له [ ماهى كه قدش بسرو مىماند راست ]
ماهى كه قدش بسرو مىماند راست * آيينه بدست و روى خود مىآراست
دستارچهاى پيشكشش كردم گفت * وصلم طلبى زهى خيالى كه تراست
ايضا له [ من با كمر تو در ميان كردم دست ]
من با كمر تو در ميان كردم دست * پنداشتمش كه در ميان چيزى هست
پيداست از آن ميان چو بربست كمر * تا من ز كمر چه طرف خواهم بربست
ايضا له [ تو بدرى و خورشيد ترا بنده شدست ]
تو بدرى و خورشيد ترا بنده شدست * تا بندهء تو شدست تابنده شدست
زانروى كه از شعاع نور رُخ تو * خورشيد مُنير و ماه تابنده شدست