هر روز دلم به زير بارى دگرست * در ديدهء من ز هجر خارى دگرست
من جهد همىكنم قضا مىگويد * بيرون ز كفايت تو كارى دگرست
ايضا له [ ماهم كه رُخش روشنى خور بگرفت ]
ماهم كه رُخش روشنى خور بگرفت * گرد خط او چشمهء كوثر بگرفت
دلها همه در چاه زنخدان انداخت * و آنگه سر چاه را بعنبر بگرفت
ايضا له [ امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت ]
امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت * و ز بستر عافيت برون خواهم خفت
باور نكنى خيال خود را بفرست * تا درنگرد كه بىتو چون خواهم خفت
ايضا له [ نى قصّهء آن شمع چگل بتوان گفت ]
نى قصّهء آن شمع چگل بتوان گفت * نى حال دل سوختهدل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آنست كه نيست * يك دوست كه با او غم دل بتوان گفت
ايضا له [ اوّل بوفا مى وصالم درداد ]
اوّل بوفا مى وصالم درداد * چون مست شدم جام جفا را سر داد
پرآب دو ديده و پر از آتش دل * خاك ره او شدم ببادم برداد