فلك را گهر در صدف چون تو نيست * فريدون و جم را خلف چون تو نيست
بجاى سكندر بمان سالها * بدانادلى كشف كن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار * من و مستى و فتنهء چشم يار
يكى تيغ داند زدن روزِ كار * يكى را قلم زن كند روزگار
مغنّى بزن آن نوآيين سرود * بگو با حريفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصتست * كه از آسمان مژدهء نُصرتست
مُغنّى نواى طرب ساز كن * بقول و غزل قصّه آغاز كن
كه بار غمم بر زمين دوخت پاى * بضرب اصولم برآور ز جاى
مُغنّى نوائى بگلبانگ رود * بگوى و بزن خسروانى سرود
روان بُزرگان ز خود شاد كن * ز پرويز و از باربد ياد كن
مُغنّى از آن پرده نقشى بيار * ببين تا چه گفت از درون پردهدار
چنان بركش آواز خُنياگرى * كه ناهيد چنگى برقص آورى
رهى زن كه صوفى به حالت رود * بمستىّ وصلش حوالت رود
مغنّى دف و چنگ را ساز ده * به آئين خوش نغمه آواز ده